سال 1390 را با عکسهای تقویمی مرسده عزیزم شروع می کنم .
عکس فصل بهار
عکس فصل تابستان
عکس فصل پاییز
عکس فصل زمستان
سال 1390 را با عکسهای تقویمی مرسده عزیزم شروع می کنم .
عکس فصل بهار
عکس فصل تابستان
عکس فصل پاییز
عکس فصل زمستان
امروز بیست و نهم فروردین ماه 1389 . مرسده این روزها خیلی لج باز شده
و هر دقیقه به هر بهانه ای هم قهر می کنه . هر چی بهش بگی محاله انجام بده و بگه چشم. دقیقاً همون چیزی رو که بخواهی برعکس انجام می ده
و کاری که خودش بخواد انجام می ده
و مدام یا دستاش توی دهنشه یا هر چی گیرش بیاد می کنه توی دهنش واقعاً از رفتاراش عاجز شدم
دنبال روانپزشک می گردم شاید بتونم راهنمایی بگیرم . این رفتاراش باعث شده بین من و بابایی بحث پیش بیاد . خوب من دلم می سوزه بابایی که دعواش می کنه من ازش دفاع می کنم و یه موقعه هایی هم برعکس و همین باعث جر و بحث بینمون شده
نمی دونم اقتضا سنشه یا ایراد از طرف ماست خدا کنه که این مشکل حل بشه دست از این کاراش برداره واقعاً یه موقعه هایی کاراش دیونم می کنه .
امروز می خوام برم مهدشون جلسه روانشناسی داره ببینم می تونم راه به جایی ببرم یا نه.
بعد از آمدن بابایی در یازدهم بهمن ماه دوباره همه چیز به روال عادی زندگی مون برگشت.![]()
بعد از تمام شدن محرم و صفر یک تولد با تاخیر تقریباً دو ماهه سی ام بهمن برای مرسده گرفتیم
. تقریباً همین دو ماهه گلم ما رو کچل کرده بود که اگه بابا بیاد تولد می گیرم اگه بابا بیاید کیک تولد می گیرم . اگه بابا بیاد شمع تولد می گیرم. دوستامو دعوت می کنم و خلاصه تمام وقت راجع به تولد صحبت می کرد که الحمد ا... بعد از گرفتن تولد دیگه تمام این صحبتها به پایان رسید . که کلی بهش خوش گذشت . خلاصه تولد سه سالگی مرسده خانم هم به خوبی و خوشی گذشت .
عید 1389 هم آمد و عکس پای سفره هفت سین با دختر گلم هم که انداختم نشان می ده که دیگه مثل سالهای قبل در عکس انداختن با متانت تر شده و دیگه از کج و کوله عکس انداختن خبری نیست حتی عکسهای تولد سه سالگی اش را هم خیلی قشنگ و مرتب افتاد همه اینها نشان از برزگ شدن دختر گلم را می دهد . خدایا شکرت.
چهارم فروردین ماه جشن نامزدی همسایه روبرو توی پارکینگ بود که ما هم دعوت شده بودیم. خلاصه بخاطر دختر گلم به این نامزدی رفتیم بعد کلی خوش گذشتن به مرسده و رقصیدن و بالا پائین کردن موقع شام به من گفت من میرم پیش بابایی که گفتم برو که من هم با خیال راحت نشستم شامم را خوردم و بعد از یک ربع برگشتم بالا توی اتاق که دیدم بابایی هم اونجاست که گفتم مرسده پیش توه که گفت نه ! با دلهره و اضطراب برگشتم پایین قسمت آقایون را پرسیدم که مرسده نبود دوباره سمت خانمها را تا آخر پارکینگ دیدم که بازم نبود.که برگشتم توی راهرو که صداشو از بالا شنیدم وقتی اومده بود پایین تمام بدنش خیس عرق بود و حتی توی سرش هم عرق کرده بود بهش گفتم مرسده کجا رفته بودی . گفت رفته بودم بالا پشت بوم که یه دفعه برقای راهرو رفت و اونجا تاریک شد و من ترسیدم
گفتم خوب چکار کردی؟ گفت دستامو بردم بالا گفتم ای خدای مهربون منو نگه دار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد درحالی که گریه می کرد
می گفت قول می دم دیگه تنهایی بدون بابا و مامان بالاپشت بوم نرم. که کلی خندیدم و گفتم خدا که جای خود دارد شیطونم اگه اون بالا بود شرمنده می شد و تو رابه سلامت پایین می آورد.
قراره یازدهم تا چهاردهم فروردین با بابا و مامان و فرامرز و کیان و وندا بریم شمال امیدوارم خوش بگذره.
امروز چهاردهم دی ماهه و دقیقاً سه ماه و یک هفته از رفتن بابایی میگذره . وای خدای من چقدر زیاد . واقعاً هر دفعه با بزرگتر شدن مرسده گلم این زمان خیلی طولانیتر می شه همیشه فکر می کردم شاید با بودن مرسده تحمل این دوری راحتتر باشه اما حالا می بینم با بودن مرسده هر لحظه دوری سختتر و زمان کندتر می گذره. حتی مواقعی میشه که به ساعت نگاه می کنم و می بینم چرا ثانیه ها اینقدر با ناز و اطوار حرکت می کنند دوست دارم ساعت را بردارم و خودم ساعتها جلو بکشم تا زودتر تمام بشه اما این فقط خود را گول زدن است
. الان چند روزه انگار طاقت مرسده هم سر رسیده. چند روز پیش فیلم تولد پارسالشو گذاشته بودم و داشت نگاه می کرد که یه دفعه گفت مامان منو بذار توی این فیلمه گفتم آخه مامان جون نمیشه عزیزم این فیلمه ، نمیتونی بری اون تو. گفت آخه بابا را نگاه کن پاهاش معلومه تنشم معلومه میخوام برم اون تو بپرم بغل بابایی و بشینم روی پاهاشو و بغلش کنم.
یه لحظه هاج و واج موندم چی بهش بگم
. یا اینکه چند شب پیش بهانه بابایشو آورد و با گریه می گفت
مامان وقتی بابایی اومد توی خونه ، درو قفل کن
که دیگه نتونه بره دریا گفتم چشم مامان خوشگل من چشم قول می دم نذارم بابایی بره دریا . حالا من موندم و قول. یا اینکه دیشب می گفت وقتی بابا اومد بابا بزرگ اومد و مامی اومد من درو باز می کنم و می پرم بغل بابایی و بوسش می دم منم گفتم بعداً منم می پرمو بابایی بغل می کنم و بوسش می کنم
که یه دفعه گفت نه مامان تو نباید بابایی بغل کنی و بوسش بدی تو بزرگی من چوچولوم و باید بغلش کنم و بوسش بدم که کلی با هم خندیدیم . خلاصه فکر و ذکرش شده اومدن بابا مصطفی و بغل کردنشو و بوس کردنش
. فکر اینکه مرسده هم باید با این سنش انتظارو تجربه کنه خیلی برام سخت و عذاب آوره . آخه یه بچه سه ساله خیلی زوده برای شروع تجربه اونم از نوع سختش
. در هر صورت انتظار سخته چه شیرینش یه تلخش
. خدایا خدایا خدایا کمکون کن تا کاری رو که می خواهیم شروع کنیم با دستهای پر توان و برکت تو به نتیجه برسه خدایا خدایا خدایا راضی ام به داده و نداده ات اما خدا جون این داده و نداده را برای خودم اجرا کن مرسده گلم هنوز براش خیلی زوده شروع کردن امتحان از اون خیلی زوده خیلی زوده
. پس خدای مهربون بخاطر مرسده بخاطر مرسده بخاطر مرسده
کار بابا مصطفی اینجا درست بشه وپیش ما بمونه آمین یا رب العالمین.
وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی 
تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی
خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته 
با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته
روز میلادت مبارک عزیزترینم



سه سالگی مرسده : می توان تغییر ناگهانی و جهشی از سن دو سالگی به سه سالگی را به وضوح متوجه شد. حتی برای کسی که هر روز وهر لحظه در کنارش است قابل لمس می باشد . بازی کردن با عروسکهاش و خواباندن آنها ، نقاشی کردن ، توجه به تلویزیون و تماشا کردن کارتون و CD های کارتونی و فیلم ، سرگرم شدن با قیچی و کاغذ برای مدتی طولانی، آوردن لباسهای کمدش و تا کردن آنها و کنار هم گذاشتن در سرتا سر اتاق و خوابیدنهای طولانی شب بدون خیس کردن جاش البته از دو ماه قبل، لیله رفتن روی یک پا ، گذاشتن کاپشن و لباسهایش روی جا لباسی خودش بعد از آمدن به خانه . خلاصه دخترم داره کم کم یک پارچه خانم میشه خدایا شکرت . تلفظ صحیح کلمات تا حدود زیادی مثلاً تا یکی دو هفته پیش به گذاشتم می گفت دشداشتم . عروستمو توجا دشداشتی = عروستمو توجا دوزاشتی. اما یک بار بهش گفتتم مرسده دشداشتم نه گذاشتم که با کلی تلاش گفت دوزاشتم که بعد از آن دیگر همون دوزاشتم را می گفت که البته هنوز تلفظ "ک " و "گ" براش مشکله و جاش حرف "ت" را بکار می بره. تقریباً حدود سه ماهه که گلم شبها راحت می خوابه یعنی یه جورایی دیگه جیش نمی کنه و اگه هم داشته باشه بیدار میشه و صدا می زنه .
از شعرهایی که یاد گرفته :
خروس خروس بله زرد و ملوس بله میآیی بریم خونمون بهت بدم آب و دون وای و وای چرا همچین می شم من کج و کوله می شم من ای خروس خوشگل من
به به چه نازی برای من تو می کنی گردن درازی وای و وای 2
چند روز پیش رفته بودم مهدشون و از مربیش در مورد احوالات گلم میپرسیدم که مربی اش می گفت بچه ها وقتی کار اشتباهی انجام دهند خانم شبیری میآید و میگه الان زنگ می زنم به پدر و مادرتون و میگم بیاد شما را ببرند مرسده در چنین مواقعی میگه بابای من رفته دریا وقتی برف بیاد بابایی هم می آید و یه جورایی خودشو تبرئه می کنه !!
شنبه 14 آذر بابا و مامان از کربلا برگشتن که خیلی هم بهشون خوش گذشته بود خدایا شکرت قسمت تمام دوستارانش زیارت حرمین را بفرما. الهی آمین .
شب یلدا یه سر رفتیم خونه مامان بزرگ بتول و یک ساعتی بودیم برگشتیم و بعدشم منو مرسده تو خونه تنها بودیم . عکس سه سالگی عسلم را رفتیم گرفتیم. خیلی خوشگل شده ماشاءا... تبارک ا... احسن الخالقین.

کودکان سه ساله در مرحله شگفت آوری از رشد قرار دارند. آنان در حرکتهای ابتدایی و اولیه، صحبت کردن و مراقبت از خود مهارت یافته اند و نسبت به خود و دستاوردهایشان احساس مثبتی دارند. آنها مشتاق اند که دیگران را خوشحال کنند، کنجکاو هستند، خلق و خویی متعادل دارند وخوشبین هستند. زندگی کردن با کودک سه ساله ماجرایی دلپذیر است. دیدن دنیا از دریچه چشم کودک سه ساله، سرگرم کننده، شگفت و آموزنده است.(برگرفته از کتاب کلیدهای رفتار با کودک سه ساله)
سه سالگی هم پیچیدگیهای خاص خودش رو داره...
انگار بچه به یکباره بخواد با دنیای کودکی خداحافظی کنه! کم کم قدرت استدلال و نتیجه گیری پیدا می کنه و البته هر جا که لازم باشه هم منطق خاص خودش رو داره!...
گاهی طولانی مدت با چند ابزار ساده خودش رو مشغول می کند و مهارتهایش رو تقویت می کنه!... گاهی بی حوصله و سر به هوا کارهای ساده اش رو هم به عهده تعویق می اندازه!...
وای خدای من امروز دو سال و یازده ماهگی مرسده است دقیقاً یک ماهه دیگر قراره دخترم سه تا شمع رو فوت کنه یعنی اینکه سه سالشو پشت سر گذاشته و داره وارد چهار سال می شه البته امروز ششم ذیحجه که سه روز پیش یعنی سوم ذیحجه هم سالگرد سه سالگی قمری مرسده بوده دیگه فرشته کوچولو من داره بزرگ میشه
، هر وقت بهش می گم دختر کوچولوی من یا فرشته کوچولو، ناراحت میشه میره بالای مبل بغل ویترین دستشو بالا می گیره و میگه من دیگه بزرگ شدم ببین دستم تا کجا می ره ، تا بهش بگی کوچولو به هر نحوی معترض می شه که من بزرگ شدم . ( انسانها تا کوچک هستند دوست دارند زود بزرگشن و وقتی بزرگ می شن آرزو دوران کوچیکی را می خورن راستی چرا ما همیشه دنبال چیزی که نداریم هستیم چرا از داشته هایمان لذت نمی بریم چرا از الانمون لذت نمی بریم. چرا از بودن در کنار هم لذت نمی بریم چرا وقتی رفتند و نیستند غصه می خوریم و وقتی هستند قدر نمی دانیم ).
دخترم کم کم داره دوران لج و لج بازی
و به قولی دوران وحشتناک دوسالگی
را پشت سر میگذاره واقعاً هر مرحله خاص خودشو داره دقیقاً احساس می کنم نزدیک سه سالگی می شه یک دوره یک ساله را پشت سر گذاشته الان خیلی بهتره شده
. علاقه مند به کارتون و CD و فیلم شده . برای خودش می ره تو اتاقش و با عروسکاش بازی می کنه
، نقاشی می کنه و خلاصه زمان شیطنتهای بی امانش تا حدودی جایش را به آرامش داده.
خاطره: سوار سرویس که می شیم بچه یکی از همکارها به اسم مینا که پیش دبستانی هم هست موقع پیاده شدن از سرویس از آقای راننده تشکر می کنه و مرسده گلم هم یاد گرفته موقع پیاده شدن از آقای راننده تشکر می کنه و با صدای بلند میگه آقای راننده تشکر ولی نمی دونم چرا مینا تشکر می کنه کسی نمی خنده ولی مرسده گلی تشکر میکنه هم آقای راننده می خنده و هم کسانی که داخل سرویس هستند. البته ناگفته نماند خودمم خندم می گیره![]()
.
هفتم آذر دو ماهه که بابایی رفته
خدایا بسته دیگه خسته شدیم هم من هم مرسده . چند روز پیش پنجشنبه شب مرسده بهم گفت مامانی فردا صبح بریم مغازه آقا مهدی خرید کنیم باشه. یه دفعه دلم براش سوخت
فکر می کنه تفریح و گردشش رفتن به مغازه آقا مهدیه . به خاطر همین تصمیم گرفتم ببرمش سرزمین عجایب
.





صبح که بیدار شدیم بعد از صبحانه رفتیم سرزمین عجایب که خیلی حال کرد منم بیشتر از اون که بهش خوش گذشت آخه از موقعی که بابایی رفت دخترم را زیاد جایی نبردم مگر یک بار پارک بادی داخل بوستان و چند بار هم پارک دم خونمون . خدا کنه بابایی زود بیاد آخه هر وقت بابایی هست ما زیاد بیرون میریم بهمون خیلی خوش میگذره.
یکی دو هفته پیش مامی حالش خوب نبود رفت بیمارستان که دکتر گفت باید بستری بشی خلاصه مامی توی اورژانس خوابید
تا تخت خالی بشه که نشد و قرار شد ما بریم دنبالش تا فردا دوباره بیاد بیمارستان و بخوابه . با بابا و مرسده رفتم تا اورژانس بیمارستان . مرسده تا مامانو توی تخت دید طوری میخ کوب شده بود که مامان بهش می گفت مرسده گلم سلام چطوری ولی مرسده بدون پلک زدن مامانو می دید
تا اینکه پرستار اومد که سرم مامانو بکشه و همینطور که مرسده داشت می دید و منم داشتم زیپ ژاکتشو می بستم مثل فیلمها که طرف سیخ میفته مرسده هم داشت همونطور می افتاد که تا گرفتمش انگار یدفعه به خودش آمد زد زیر گریه . نمیدونم انگار تا حالا محیط بیمارستان ندیده بود یا مامانو با سرم روی تخت دیده بود کپ کرده بود
. از یک طرف نگران شدم از طرف دیگه چطور بگم خوب خندم گرفته بود
آخه افتادنش تصاویر کمدی توی فیلمها را تداعی می کرد .
پنجم آذر مامان و بابا دارن میرن کربلا خدا کنه مشکلی پیش نیاد و به سلامتی برگردن.
فعلاً تا یک ماه دیگر که تولد مرسده گلمه بر می گردم البته چون محرم و صفره و بابابی هم توی بهمن ماه بر می گرده شاید تولد گلم را یه کم دیرتر بگیریم . تا ببینیم خدا چی می خواد.
فعلاً![]()
اول مهر ماه من یعنی مامانی توی اداره جام تغییر کرد یعنی از دفتر مدیرعامل رفتم دفتر روابط عمومی بعد از دو سال که مدرک لیسانسم را ارائه دادم خلاصه پست کارشناسی را گرفتم
اینو برای مرسده گلم می نویسم که بدونه مامانش کی پستشو گرفت. چهارم مهر ماه مرسده را واکسن آنفلوانزای سرما خوردگی زدیم و هفتم مهر ماه هم بابایی رفت دریا بعد از نه ماهی که اینجا بود .مامان و بابا اومدند خانه ما که مرسده روزای اول تنهایی اذیتش نکنه که البته بعد از زدن واکسن یه کمی کسالت داشت روز بعدش مرسده را بردم مهد که موقع برگشتن اصلاً حال نداشت تب کرده بود و آبریزش بینی و خلاصه برای اولین بار توی سرویس بعدازظهر خوابید
. قبل از خوابیدن ازم پرسید مامان الان بریم خونه بابایی خونست که براش توضیح دادم که نه مامان جان بابایی راه دور رفته توی کشتی خیلی طول میکشه بیاد گفت خوب کشتی تند تند بیاد که گفتم نه عزیزم کشتی خیلی آهسته می آید . با همان حالت مریضی اشت گفت آخه من بابایی رو دوست دارم بگو زنگ بزنه
. که البته چون بابایی با پرواز خارجی مستقیم رفته بود مالتا و امکان زنگ زدن هم براش فراهم نبود دیگه نتونستم بهش بگم که بابایی فعلاً زنگ هم نمی تونه بزنه که دیگه خوابش برد تا خونه که بعد بردمش دکتر چون اصلاً حالش خوب نبود . که دکتر گفت عوارض واکسنه و باید چند روزی بگذره تا خوب بشه که با بابا برگشتیم خونه . امیدوارم هر چی زودتر خوب بشه یه جورایی عذاب وجدان دارم که دختر گلم صحیح و سالم بود و دستی دستی بردیم مریضش کردیم . اما خوب در عوض توی زمستان کمتر مریض می شه و البته خفیف . قراره بابا و مامان فقط آخر هفته بیان خونمون و یا ما بریم کرج و طول هفته رو من و مرسده تنها باشیم آخه بابا به قدری مرسده را لوس می کنه که در زمان بودن بابا مرسده اصلاً حرف منو گوش نمی کنه و خلاصه خیلی رفتارش عوض می شه. من هم تصمیم گرفتم مصطفی که رفت بابا و مامان دائم نباشند و فقط آخر هفته که مرسده پنجشنبه تعطیل هست بیاین اینجا حالا تا ببینیم که چه می شود. دوباره شروع شد نبودنهای بابایی ، تنهایی ، دلتنگی و .... واقعاً در کنار هم بودن چقدر زود می گذره و دور از هم چقدر طولانی نه ماه به یک چشم بر هم زدن گذشت اصلاً نفهمیدیم که زمستون تمام شد کی بهار آمد و کی تابستان رفت ولی حالا یکی دو روز پائیز که رفت چقدر طولانی گذشت خدایا...( کلبه کوچک: تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.)

بیست و پنجم بهمن ماه رفتیم باشگاه ،مهمانی خداحافظی از فرامرز و آزیتا و کیان و وندا
آخه قراره هفته بعدش فرامرز بره کانادا بعد از روبراه کردن کارها آخرهای فروردین 88 هم آزیتا با بچه ها برن. خلاصه بعد از 7-8 سال دوندگی تونست کارشونو درست کنند که بروند اما حالا موقع رفتند و همه ما ناباورانه به این که واقعاً دیگه رفتنی شدن و ایکاش نمی شدن اما زمان زمان تصمیم گیری نیست و باید بروند
. مهمانی خوبی بود و به بچه ها هم خوش گذشت و آمدیم خانه جالب بودن قضیه اش این بود که دختر گل و باهوشم دو روز بعدش که داشت یکی از سررسیدهای اداره را که دفتر خط خطیش بود نگاه می کرد
و من هم توی آشپزخانه مشغول بودم که با جیغ اومد که، ما فیزه مافیزه بعد عکس باشگاه را نشان داد و گفت من دیروز اینجا بودیم کلی متعجب شدم که با آن همه شیطنتی که توی باشگاه داشت اما به محض دیدن عکس از آنجا تونست تشخیص بده که دیروز آنجا بودیم برام خیلی جالب بود.
روزها به سرعت از پی هم می گذاره و دخترکم دوران شیرین شیرین زبانیشو شروع کرده و همچنان با هر حرفش دل آدم را می برده . موقع غذا خوردن یا لباس پوشیدن بهش می گفتم مرسده تورا خدا بخور یا تورو خدا بپوش حالا شیطون بلا یاد گرفته هر چی می خواد با هزار عشوه و کرشمه می یگه تورو خدا اونو به من بده تو رو خدا اینو به من بده خلاصه کاری می کنه که مجبور بشی اون کارو انجام بدی.
بعد از دو سالگیش دیگه خانم خانوما جیشو میگه اما پدرتو یه جورایی در می آره
. بهش می گم مرسده اگه جیش داری بگو بریم دستشویی و همان لحظه می گه دارم شلوارشو در می آره می ریم دستشویی اول اینکه باید شلنگو بدم بهش بعد از کلی آب بازی میگه ندارم بعد میآید بیرون لباسشو می پوشه هنوز دو دقیقه نگذشته دوباره میگه جیش میریزه روی فرش و میآید دم دستشویی دوباره کلی آب بازی و جیش ندارم و میآید بیرون و دوباره روز از نو و روزی از نو باز همان مراحل البته هر چی می گذره بهتر شده و کمتر دیگه دستشویی میره و فقط زمانی که بیرون بریم و یا موقع شب پوشک می شه . خدا را شکر تا حدود زیادی راحت شد . دندوناش هم که همچنان منتظر در آمدن دو کرسی بالا و دو کرسی پایین هستیم .
عید با تمام قشنگیهاش آمد و رفت و دایی فرامرز و زن دایی و کیان و وندا هم نهم اردیبهشت رفتند و مرسده از عید فقط دیگه شبها بهش پستونک می دادم
و روزها خبری از پستونک نبود
بعد از عید مهد هم که رفت بدون پستونک تا اینکه 22 اردیبهشت رفتیم شمال و در حالی که پستونکشو آورده بودم شب موقع خواب مرسده طبق روال گفت پستونک اما بهش گفتم وای مرسده پستونکتو توی تهران خونه جا گذاشتم وقتی برگشتیم تهران بهمت می دم باشه و دخترک گلم هم قبول کرد و 5 روز بدون پستونک را به راحتی پشت سر گذاشت من هم بعد از اینکه دیدم 5 روز را به راحتی گذروند وقتی آمدیم تهران دیگه صداشو در نیاوردم البته چند بار خودش گفت مافیزه اومدیم تهران پستونکمو بده اما بهش میگفتم رفتیم داروخانه برات یکی می خرم خلاصه همین باعث شد که کم کم از سرش بیفته خدا رو شکر در کل به راحتی پستونک را کنار گذاشت و
از اول خرداد هم مهدشو عوض کردم مهدی که نظم وانضباطش بهتر بود و سرویس صبح دم اداره می آمد دنبالش و ساعت 4 هم دم اداره تحویل می داد. و از اول خرداد رسماً مرسده پوشک را هم کنار گذاشت نه در خانه نه در مهد و نه در بیرون .![]()
خرداد ماه رفتیم کاشان و قم تیر ماه هم رفتیم همدان و غار علی صدر که کلی به مرسده خوش گذشت بابابزرگ و مامی هم در این دو سفر با ما بودند.
دخترم، گلم، فرشته ی کوچولوی ما، تولدت مبارک.
امیدوارم صدای قشنگ خنده هات همیشه خونه مون رو روشن و گرم کنه.
تولدت مبارک دُردونه قشنگم

در توصیف حس مادری و علایق مادر و فرزندی بسیار گفتند و بسیار شنیدیم/ گفتیم ... شاید چون خیلی زیباست، یا خیلی خاص و افلاطونیه و شاید هم چون راز این حس فقط و فقط در مادر بودن نهفته شده...

... دومین سالروز تولد نازنین دخترم از راه رسید... انگار همین دیروز بود که یک نوزاد با لپهای گل گلی و چشمهای نافذ و کنجکاو روی یک تخت کوچولوی گردان تحویلمون دادن ... نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم ... حس غریبی داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم ... حس شادی و نگرانی توأم ... اون موقع چرایش رو نمی دونستم، اما حالا می دونم! ... از همون موقع که دستهای کوچولویش رو با جدیت بالا و پایین می برد و تا غافل می شدیم پوست مثل برگ گلش رو با ناخنهای بلند و ظریفش خراش میداد ... از همون موقع که خواسته هایش رو با گریه و نگاههای منتظرش بهمون می فهموند... از همون موقع که چشمهای بی قرارش متوجه تمام حرکات دور و بر بود... تا الان که روی نوک انگشتهای پاهای کوچولویش بلند میشه و به تمام بایدها و نبایدهای خونه دسترسی داره! می دونستم که تمام لحظه های قشنگمون با یک حس نگرانی همراهمه حس مسئولیت و مراقبت از یک کتاب نانوشته... که نوشته ها و دانسته هایش به تو بستگی داره ... تویی که موفقیتهای ریز و درشتش بی رنگ و در ناکامیهایش پررنگتر از همیشه در نظرش جلوه خواهی کرد... که تا بوده همین بوده!
من اما از لحظه لحظه حضور دو ساله اش لذت بردم و هر جرعه اش رو با ولع تمام ، با تمام وجود سرکشیدم... لاجرعه و یک نفس ... خاطرات فراموش نشدنیم، همه لبریز از عطر قشنگ بودن فرشته کوچولو است ... که در نهانخانه جانم،یاد و خاطرم لانه کرده ... اومد که بشه انگیزه هر چه خواستی و هر چی دلبستگی و تعلق خاطره!
تو خود می دانی که تجربه قشنگترینهای زندگیم مدیون حضور پرهیاهوی توست دلبند شکر زبانم!
حس شیرین و قشنگ اولین غلتیدن و چهار دست و پا رفتنت ... هر چند که من نگران افتادنت بودم!
حس قشنگ ... اولین خنده و اولین گریه بی تاب و قرارت ...اولین تلاش برای نشستن و راه رفتنت ... تا امروز و حس قشنگ شنیدن زمزمه های محبت آمیز دو نفره و قهقهه های شیرین وشیطنت آمیزت ... همونی که می تونه یک مامان عاشق و شیدا را دیوونه کنه!
شنیده بودم ... دوسالگی یعنی یک جهش تازه برای کودک نوپایی که استقلال کامل فکری و تجربه های تازه رو می خواد یکی یکی و با حواس پنجگانه خودش بدست بیاره ... حالا به هر قیمتی ...!
دو سالگی یعنی ... عبور از مرز کودکی به خردسالی ... یعنی پرسش و پاسخ های طولانی و بی انتها یعنی بپرس و باز هم بپرس ...
دو سالگی یعنی ... اولین مامان دوست دارم معنی دار ! و به جا !...
دو سالگی یعنی ... به فراموشی سپردن تمام دلخستگی ها و فرسودگیهای روزت با یک جمله شیرین کودکانه !
دو سالگی یعنی ...آغاز آموزشهای کلاسیک و خستگی ناپذیر...
دو سالگی یعنی ... شمع های کیک تولدم رو خودم خاموش می کنم!
دو سالگی یعنی ... کفش و لباسم رو خودم انتخاب می کنم ...
دو سالگی یعنی ... دستهای کوچولوی گریزان از دست مادر!
دو سالگی یعنی ... می خواهم .... و نمی خواهم ها! ...
دو سالگی یعنی ... شروع بایدها و نباید ها !...
دو سالگی یعنی ... اولین قدمهای کنجکاو و خستگی ناپذیر بسوی آینده ای مبهم!
دو سالگی یعنی ... تکامل شکل گیری شخصیتی که هنوز در انتظار فرداهاست!
دو سالگی یعنی ... شور و شوق و نشاط و پویش و بالندگی
دو سالگی یعنی ... بلعیدن زندگی با تمام وجود ... یعنی خواستن به معنای واقعی ...
دو سالگی یعنی ... گریه های زودگذر و قهقهه های عمیق و پر هیاهو!
دو سالگی یعنی ... باز هم نع! ... یعنی مخالفم!... یعنی من هم هستم! ... یعنی ...
دو سالگی یعنی ... مامان من دیگه نی نی کوچولو نیستم ...!
دو سالگی یعنی ... برام کتاب بخون ... با دقت و بدون سانسور!...
دو سالگی یعنی ... مامان ، بابا، می خواهم مثل شما باشم... آینه شما باشم ... تکرار شما باشم.... اما خودم باشم!
دو سالگی یعنی ... فرشته کوچولوی دو ساله ام هنوز خیلی مونده تا بفهمی که چقدررررررررررررررررردوستت داریم...

بیست و چهارم آذر ماه بابایی از ماموریت سه ماه و نیمه اومد و خلاصه کلی خوش بحال مرسده خانم شد
. بازم اولش غریبی می کرد و تا اینکه کم کم جور شد. اولین بار برای اینکه صداش کنه گفت مصطتا ستاری بهش می گم مامانی بگو بابا مصطفی اما هر کاریش می کنم نمیگه همون مصطتا ستاری صدا می کنه . قبل از اومدن مصطفی برای اینکه اسامی افراد را یاد بگیره مامان اسم هممونو براش گفت مثلاً بابابزرگ اسمش عباس صدیق، مامی(مامان بزرگت)، زهرا ملکپور مامان، فیروزه صدیق، بابا ، مصطفی ستاری همین باعث شد که باباشو به اسم مصطتا ستاری صدا کنه به منم میگه ما فیزه بعضی وقتها به بابابزرگشم میگه بابابزرگ عباس صیدیق.به مامی هم یعنی مامان بزرگش میگه زها مپور.
برای دوسالگییش بردمش مرکز بهداشت وزنش 13 کیلو و قدش 90 سانت بوده خدا رو شکر مشکلی نداشت و در رده قد بلند ها بود. قطره آهن و ویتامینشم گفتند می تونی قطع کنی . دندوناشم چک کردند که هشت تا پایین و هشت بالا در آورده. دو تا از دندونهای کرسی پایین و دوتا بالا مونده که در بیاره که فکر می کنم که داره اذیتش می کنه چون خیلی دستاش توی دهنشه و با پستونک ته دندوناشو می خارونه اینها هم که در بیاد دیگه دخترم راحت می شه.
دو هفته مانده به دو سالگی، چیه های خانمی شروع شده چیه ، اسمش چیه ، اون چیه .
تقریباً دیگه جمله بندی میکنه و می تونه منظورشو به دیگران بفهمونه . بهش می گم مرسده بریم بخوابیم در جواب می گه : من بخواب نه .
ازم می پرسه این چیه میگم خورشید. سرشو کج می کنه میگه من خورشید ندارم!!!
یا وقتی مثلاً آب می خوره لیوانشو میذاره روی میز و میگه لیوان من رو میز داشداشتم ( گذاشتم)
امسال مرسده کلی کیف کرد چون سه بار براش تولد گرفتیم
. یک بار توی مهد کودکش که با یکی از بچه های مهد دو تایی باهم گرفتیم که اسمش دنیا بود و یک سالگی اش بود
یک بار خونه خودمون و
یک بار هم خونه مامان بزرگش که با هلنا بود که هلنا هم یکسالگی اش بود دختر من دو سالگی خلاصه توی این سه تا تولد فقط عشق فوت کردن شمعها را داشت و در ضمن اصلاً نگذاشت یک عکس درست و حسابی ازش بگیرم عکسها شاهد این گفتار هستند.