وای خدای من یک ماه و ۱۸ روزه که پیدام نبود آخه مامانی امتحان داشت و کلی مشغول بود تا امتحاناشو بده آخرین ترمش بود و من راحت شدم همش دانشگاه و اداره و امتحان مامانی اصلاً وقت نمی کرد با من بازی کنه بابایی هم که رفته بود ماموریت و نبود. منم همش با بابابزرگ و مامان بزرگ بودم و با اونها بازی می کردم و کلی هم به من وابسته شده بودند بابابزرگ هر روز بعداز ظهرا منو می بره دَ دَ پارک

 

و مامان بزرگ برام فرنی و حریره بادام درست می کنه و بهم میده امروز هم که ۲۱ تیره قراره سوپ درست کنه یک تیکه گوشت ماهیچه و برنج و سیب زمینی و رشته ، نمی دونم چه مزه ای داره البته مامانم میگه حریره بادام را به زور می خورم و دهنم کیپ کیپ می کنم . بابایی چند بار زنگ زده و من صداشو شنیدم می خواستم باهاش صحبت کنم نتونستم آخه هنوز حرف زدن بلد نیستم و تنها چیزی که تاحالا یاد گرفتم دَ دَ  هست خلاصه مجبور بودم گوشی را بخورم که مامانی نمی ذاشت منم سیم تلفن می گرفتم و با حرص می کشیدم. خلاصه توی این ماه یعنی هفت ماهگی من می شینم . روروکم  تازه استفاده می کنم البته زیاد ازش خوشم نمی یاد دوست دارم منو زود در بیارند توی بغل بهتره.

این عکس شش ماهگی منه که چند روز قبلش گرفتم آخه بازم واکسن داشتم و خلاصه اینکه باید خودمو آماده می کردم دوم تیر ماه وقت واکسنم بود زمانش برای مامانی خیلی بد بود آخه هم واکسن من بود و هم مامانی فرداش امتحان داشت که من شبش خیلی تبم بالا بود مامان میگه از دو تا واکسن قبلی خیلی تبم بالاتر بود ولی مامانی و مامان بزرگ تا صبح روی دست و پاهام و سرم دستمال خیس می ذاشتن تا من تبم بیا پایان اما مامانی فردا به جای اینکه امتحانشو ساعت ۱۱ بره بده فکر کرده که ساعت ۱۴ است و از امتحان جا ماند.همون یه امتحان موند برای تابستون .

خلاصه بابایی یه اسباب بازی خوشگل برام آورده بود که کلی با اون خودمو سرگرم می کنم

چند روز پیش دو تا از همکارای مامانی اومده بودن خونه ما دیدن من و این لباسو که پوشیدم خاله عاطفه برام اورده و خاله شهره هم یه دونه کولی با مزه برام آورده که کلی حال کردم

امروز پنجشنبه است و ۲۱ تیر ماه قراره بریم خونه دایی و کلی با کیمیا بازی می کنم راستی نگفتم کیمیا دختر دایی منه ۶ سالشه که منو خیلی دوست داره میگه من خواهرش هستم  کلی با من بازی می کنه و منو می خندونه آخه امشب تولد زن دایی آنیتا هست.