امروز خیلی دلم گرفته نمی دونم بی مقدمه اومدم توی سایت ، میگن وقتی حرفی را به کسی بگی یا بنویسی دلت آروم میشه به خاطر همین گفتم بنویسم بهتر هر چی بخواهم می نویسم اما نمیتونم با کسی درد دل کنم و هر چی می خوام بگم. آخه دیروز با بابا و مامان و مرسده رفته بودیم شهروند پونک کمی خرید کنیم که مرسده را گذاشتم توی چرخ خرید که بعد از خرید کردن و یه بادکنک زرورقی که بابا برای مرسده خرید و کلی ذوق کرد و خوشحالی کرد توی یه لحظه از چرخ بلند شد و خودشو دولا کرد و افتاد پایین فقط خدا خیلی رحم کرد که در حال افتادن بابا می خواست بگیردش که نتونست فقط شدت ضربه خوردن به زمین را گرفت که مرسده کلی گریه کرد و مامان و بابا حالشون بد شد و منم باید اونا را دلداری می دادم . چقدر سخته وقتی خودت داری آتیش می گیری بخواهی یکی دیگه رو خاموش کنی خلاصه حسابی حالمون گرفته شده و اومدیم خونه که بیخوابی زده بود سر مرسده و تا 12 شب اصلاً نمی خوابید که با کلی راه بردن و مامان بردش توی اتاق تا خوابش برد . بعد از اون من تازه تونستم به خودم بیام. خلاصه کلی برای خودم آبغوره گرفتم که شاکی از این روزگار که چرا باباش الان اینجا نیست و از این حرفا که فقط خودم می دونم و خدای خودم .اصلاً روز خوبی نبود . دوست داشتم دفعه دیگه که مطلب می نویسم مطالب خوبی باشه که نشد. تا بعد