یه مدت طولانی،  از سی ام بهمن تا امروز فرصتی پیدا نکردم که مطلبی بنویسم بقدری توی اداره سرم شلوغ بود که اصلاً نمی تونستم وارد اینترنت بشمComputer .اما اتفاق زیاد افتاد . اتفاقاتی که هم شیرین بود هم غمگین شروعش با به پایان رسیدن انتظاری بود که با آمدن بابا مصطفی به پایان رسید .سیزدهم اسفند باز با ده روز تأخیر. خلاصه تمام شد خیلی طولانی بود خیلی. شاید خیلی برای یک لحظه اش باشد اما خدایا شکرت که صبرت را به نسبت نیازمان تقسیم می کنی شکرت. بابایی ساعت 30/12 شب سیزدهم اسفند رسید وقتی رفتیم خونه خانومی خواب بود فرداش وقتی بیدار شد و بابایی را دید اول غریبی می کرد و این حالت را با بردن هر چیزی که دم دستش بود برای بابایی و سریع فرار می کرد و بر می گشت طرف من تقریباً یکی دو ساعت بعد بهتر شد و با بابائیش جور شد اما باز کمی غریبی میکرد ولی خیلی زود جور شد. بعد از گذشت یکی دو روز قصد تعمیرات خانه را داشتیم و برای بالا رفتن تورم مجبور بودیم تمام خریدهای خانه را در همان چند روز باقیمانده از سال انجام دهیم. 27 اسفند ماه هم یه تولد کوچولو برای مرسده گرفتیم خلاصه نشد یه تولد مفصل بگیرم همه درگیر بودند و نمی شد اما بد نبود مامان و بابابزرگ و دایی امیر و زن دایی آنیتا و کیمیا و خودمون بودیم. مرسده خانم هم موقع عکس و کیک بقدری بیقراری می کرد که نتونستم یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم تازه شروع مریضی اش بود و کلی کلافه .چهارشنبه سوری مرسده گلم مریض بود فقط بردیمش دکتر و سریع برگشتیم خانه چون نارنجک بازی داشت شروع می شد و بیرون بودن خطرناک بود . در ضمن با آمدن بابامصطفی، مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن کرج خونه خودشون توی این مدت چند ماه خیلی زحمت کشیدن خیلی، تمام خرید خونه با بابا بود نگهداری از مرسده با مامان . نمیدونم بنده خدا این مامان و باباها تا کی باید دنبال بچه هاشون باشند تا کوچیک هستیم یه جوری بزرگ هم که می شیم یه جور دیگه اما عشقی که در وجودشان نهفته هست بدون کوچکترین منت و حرفی با تمام وجود به دنبال برطرف کردن مشکلات بچه هاشون هستن حتی زمانی که بچه هاشون بچه دار میشن بازم احساس مسئولیت نسبت به آنها را دارند.خدایا به بزرگی ات شکر. به تمام پدرو مادرها سلامتی بده و سایه شون را از سر بچه هاشون کم نکن . برای منم نگه دار. تمام عمر می گم انشاءا... بتونم جبران کنم ولی هیچوقت نتونستم کاری براشون انجام بدهم  و آنها بدون هیچ توقعی باز محبت و عشق خودشان را نثار می کنندI Love You. خدایا حفظشون کن . هیچ وقت نمیتونیم بگیم بهشون دیگه نیازنداریم من خودم مطمئنم  اگه صد سالم هم بشه بازم بهشون نیازمند باشم. خدایا نگهدارشون باش. آمین.

اولین روز عید ساعت 9:18 با نق نق کردن مرسده شروع شد خلاصه اینکه شروع سال تحویل ما با گریه کردنهای مرسده خانم شروع شد و بقدری گریه کرد که می خواستیم وقتی آمدیم بیرون ببریمش دکتر اما به محض بیرون آمدن خانم خانوما ساکت شد و خلاصه رفتیم خونه مامابزرگ بابایی و بعد از آنجا هم رفتیم خونه مامان خودم .خلاصه اینکه ایام عید گذشت اما با مریض شدن مرسده گلم اواسط عید تب خیلی شدیدی کرد چند روز تبش بالا بود دکتر خودش بردم که آمپول 6.3.3 داد و کلی چرک خشک کن که بدتر شد بردم پیش یه دکتر دیگه که گفت رو دل کرده مثل اینکه خانومی تخمه ای آجیلی خورده که خورده بود .دوباره یک سری دارو که بازم خوب نشد بردم پیش دکتر دیگه که گفت یه ویروسی که چند روز اول تب بالا داره و بعد بدنش دونه قرمز می زنه و بعد خوب میشه الان که دارم می نویسم خدا رو شکر بهتر شده اما توی این چند روزه که مریض بود اصلاً هیچ چیزی نمی خورد شده پوست و استخوان خیلی لاغر شده. خدا کنه دوباره جون بگیر. پس از ورود به پانزده ماهگی هم ششمین دندون خانمی سر زد. حالا دو تا دندون بالا و چهار تا پائین داره. الان ما به خاطر تعمیرات خونه رفتیم کرج خونه بابابزرگ  می دونم به مرسده گلم خیلی خوش میگذره خلاصه حیاط و دَ دَ رفتن با بابابزرگ و سه چرخه بازی که کلی کیف میکنه . شروع سال جدید با مریضی مرسده بود خدا کنه بقیه سال خوب باشه و مریضی نباشه. برای همه انشاءا...

اینهم عکسهای تولد یک سالگی گلم البته به قدری مرسده خانم کلافه بودن که اصلاً نذاشت یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم. گل سر و کلاه تولد هم که اصلاً نمی ذاشت روی سرش بمونه.شاید فقط برای چند لحظه به زور.