دخترم، گلم، فرشته ی کوچولوی ما، تولدت مبارک.

 امیدوارم صدای قشنگ خنده هات همیشه خونه مون رو روشن و گرم کنه.

 

تولدت مبارک دُردونه قشنگم

 

در توصیف حس مادری و علایق مادر و فرزندی بسیار گفتند و بسیار شنیدیم/ گفتیم ... شاید چون خیلی زیباست، یا خیلی خاص و افلاطونیه و شاید هم چون راز این حس فقط و فقط در مادر بودن نهفته شده...

 made by Laie

... دومین سالروز تولد نازنین دخترم از راه رسید... انگار همین دیروز بود که یک نوزاد با لپهای گل گلی و چشمهای نافذ و کنجکاو روی یک تخت کوچولوی گردان تحویلمون دادن ... نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم ... حس غریبی داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم ... حس شادی و نگرانی توأم ... اون موقع چرایش رو نمی دونستم، اما حالا می دونم! ... از همون موقع که دستهای کوچولویش رو با جدیت بالا و پایین می برد و تا غافل می شدیم پوست مثل برگ گلش رو با ناخنهای بلند و ظریفش خراش میداد ... از همون موقع که خواسته هایش رو با گریه و نگاههای منتظرش بهمون می فهموند... از همون موقع که چشمهای بی قرارش متوجه تمام حرکات دور و بر بود... تا الان که روی نوک انگشتهای پاهای کوچولویش بلند میشه و به تمام بایدها و نبایدهای خونه دسترسی داره! می دونستم که تمام لحظه های قشنگمون با یک حس نگرانی همراهمه حس مسئولیت و مراقبت از یک کتاب نانوشته... که نوشته ها و دانسته هایش به تو بستگی داره ... تویی که موفقیتهای ریز و درشتش بی رنگ و در ناکامیهایش پررنگتر از همیشه در نظرش جلوه خواهی کرد... که تا بوده همین بوده!

من اما از لحظه لحظه حضور دو ساله اش لذت بردم و هر جرعه اش رو با ولع تمام ، با تمام وجود سرکشیدم... لاجرعه و یک نفس ... خاطرات فراموش نشدنیم، همه لبریز از عطر قشنگ بودن فرشته کوچولو است ... که در نهانخانه جانم،یاد و خاطرم لانه کرده ... اومد که بشه انگیزه هر چه خواستی و هر چی دلبستگی و تعلق خاطره!

تو خود می دانی که تجربه قشنگترینهای زندگیم مدیون حضور پرهیاهوی توست دلبند شکر زبانم!

حس شیرین و قشنگ اولین غلتیدن و چهار دست و پا رفتنت ... هر چند که من نگران افتادنت بودم!

حس قشنگ ... اولین خنده و اولین گریه بی تاب و قرارت ...اولین تلاش برای نشستن و راه رفتنت ... تا امروز و حس قشنگ شنیدن زمزمه های محبت آمیز دو نفره و قهقهه های شیرین وشیطنت آمیزت ... همونی که می تونه یک مامان عاشق و شیدا را دیوونه کنه!

 

 شنیده بودم ... دوسالگی یعنی یک جهش تازه برای کودک نوپایی که استقلال کامل فکری و تجربه های تازه رو می خواد یکی یکی و با حواس پنجگانه خودش بدست بیاره ... حالا به هر قیمتی ...!

دو سالگی یعنی ... عبور از مرز کودکی به خردسالی ... یعنی پرسش و پاسخ های طولانی و بی انتها یعنی بپرس و باز هم بپرس ...

دو سالگی یعنی ... اولین مامان دوست دارم معنی دار ! و به جا !...

دو سالگی یعنی ... به فراموشی سپردن تمام دلخستگی ها و فرسودگیهای روزت با یک جمله شیرین کودکانه !

دو سالگی یعنی ...آغاز آموزشهای کلاسیک و خستگی ناپذیر...

دو سالگی یعنی ... شمع های کیک تولدم رو خودم خاموش می کنم!

دو سالگی یعنی ... کفش و لباسم رو خودم انتخاب می کنم ...

دو سالگی یعنی ... دستهای کوچولوی گریزان از دست مادر!

دو سالگی یعنی ... می خواهم .... و نمی خواهم ها! ...

دو سالگی یعنی ... شروع بایدها و نباید ها !...

دو سالگی یعنی ... اولین قدمهای کنجکاو و خستگی ناپذیر بسوی آینده ای مبهم!

دو سالگی یعنی ... تکامل شکل گیری شخصیتی که هنوز در انتظار فرداهاست!

دو سالگی یعنی ... شور و شوق و نشاط و پویش و بالندگی

دو سالگی یعنی ... بلعیدن زندگی با تمام وجود ... یعنی خواستن به معنای واقعی ...

دو سالگی یعنی ... گریه های زودگذر و قهقهه های عمیق و پر هیاهو!

دو سالگی یعنی ... باز هم نع! ... یعنی مخالفم!... یعنی من هم هستم! ...  یعنی ...

دو سالگی یعنی ... مامان من دیگه نی نی کوچولو نیستم ...!

دو سالگی یعنی ... برام کتاب بخون ... با دقت و بدون سانسور!...

دو سالگی یعنی ... مامان ، بابا، می خواهم مثل شما باشم... آینه شما باشم ... تکرار شما باشم.... اما خودم باشم!

دو سالگی یعنی ... فرشته کوچولوی دو ساله ام هنوز خیلی مونده تا بفهمی که چقدررررررررررررررررردوستت داریم...

 

بیست و چهارم آذر ماه بابایی از ماموریت سه ماه و نیمه اومد و خلاصه کلی خوش بحال مرسده خانم شد. بازم اولش غریبی می کرد و تا اینکه کم کم جور شد. اولین بار برای اینکه صداش کنه گفت مصطتا ستاری بهش می گم مامانی بگو بابا مصطفی اما هر کاریش می کنم نمیگه همون مصطتا ستاری صدا می کنه .  قبل از اومدن مصطفی برای اینکه اسامی افراد را یاد بگیره مامان اسم هممونو براش گفت مثلاً بابابزرگ اسمش عباس صدیق، مامی(مامان بزرگت)، زهرا ملکپور مامان، فیروزه صدیق، بابا ، مصطفی ستاری همین باعث شد که باباشو به اسم مصطتا ستاری صدا کنه به منم میگه ما فیزه بعضی وقتها به بابابزرگشم میگه بابابزرگ عباس صیدیق.به مامی هم یعنی مامان بزرگش میگه زها مپور.

برای دوسالگییش بردمش مرکز بهداشت وزنش 13 کیلو و قدش 90 سانت بوده خدا رو شکر مشکلی نداشت و در رده قد بلند ها بود. قطره آهن و ویتامینشم گفتند می تونی قطع کنی . دندوناشم چک کردند که هشت تا پایین و هشت بالا در آورده. دو تا از دندونهای کرسی پایین و دوتا بالا مونده که در بیاره که فکر می کنم که داره اذیتش می کنه چون خیلی دستاش توی دهنشه و با پستونک ته دندوناشو می خارونه اینها هم که در بیاد دیگه دخترم راحت می شه.

دو هفته مانده به دو سالگی، چیه های خانمی شروع شده  چیه ، اسمش چیه ، اون چیه .

تقریباً دیگه جمله بندی میکنه و می تونه منظورشو به دیگران بفهمونه .  بهش می گم مرسده بریم بخوابیم در جواب می گه : من بخواب نه .

ازم می پرسه این چیه میگم خورشید. سرشو کج می کنه میگه من خورشید ندارم!!!

یا وقتی مثلاً آب می خوره لیوانشو میذاره روی میز و میگه لیوان من رو میز داشداشتم ( گذاشتم)

امسال مرسده کلی کیف کرد چون سه بار براش تولد گرفتیم . یک بار توی مهد کودکش که با یکی از بچه های مهد دو تایی باهم گرفتیم که اسمش دنیا بود و یک سالگی اش بود یک بار خونه خودمون و یک بار هم خونه مامان بزرگش که با هلنا بود که هلنا هم یکسالگی اش بود دختر من دو سالگی خلاصه توی این سه تا تولد فقط عشق فوت کردن شمعها را داشت و در ضمن اصلاً نگذاشت یک عکس درست و حسابی ازش بگیرم عکسها شاهد این گفتار هستند.