سیزدهم تا شانزدهم تیر ماه رفتیم شمال خیلی خوب بود بهمون خیلی خوش گذشت مرسده خانم که دیگه خیلی بهش خوش گذشت خلاصه دد و ماسه بازی و بودن با وندا و کیان  خلاصه کلی کیف کرد فقط تنها چیزی که کم بود رفتن توی دریا آنهم به دلیل اینکه بعدازظهر که ما رسیدیم نوشهر هوا خیلی گرم بود ولی از فرداش بارانی و خنک شد تا روز برگشتن که باز هوا آفتابی و گرم بود که نشد به دریا برن منو بگو دو دست براش مایو گرفته بودم که دریا رفتنی تنش کنم که نشد اما با این وجود بازم خوش گذشت و هوا خنک و مطبوع بود.

شنبه پنجم مرداد ماه رفتیم دخملکمو مهد کودک ثبت نام کردیم خلاصه مرسده هم مهد کودکی شد بعد از یک سال و هفت ماه بازم خدا را شکر یه کم از آب و گل در اومده رفت دست مامان و بابا بزرگش و باباش درد نکنه. تا بابا مصطفی نبود مامان بزرگ و بابابزرگ با تمام وجود نگهش داشتند و به بهترین نحو از مرسده نگهداری کردند بعد از اومدن بابایی از ماموریت هم به گردن باباییش بود. روز یکشنبه ساعت 6:30 صبح مرسده را بلند کردم و شیرشو بهش دادم که می خواست بخوابه تا گفتم مرسده میخواهیم بریم دَ دَ زود چشماشو باز کرد و بیشِشو (پستونک) داد به من رفت طرف کمدش که لباس بپوشه که خواب از سرش پریده بود. ساعت 7:30 رسیدیم به مهد که اسمش فردای روشن است.  دم در گذاشتمش پایین که خودش رفت تو و رفت اتاق مخصوص سن خودش یعنی زیر دو سال تا ساعت 10 صبح بودیم که مربیش گفت ببریمش خونه تا براش خسته کننده نباشه و چند روز اول را به همین منوال باید سپری کنه اما برای بیرون آمدن اصلاً رضایت نمی داد گریه گریه که من نمیآیم خلاصه با قول دوباره آمدن و اومدن مربیش به دم در مهد و ناز کردن و بای بای کردن باهاش توی رودرواسی ساکت شد. کارکنان مهد واقعاً خوش برخورد و خوش رو بودند توی همون لحظه اول مرسده باهاشون جور شده بود و منی که تا ساعت 10 اونجا نشسته بودم به من اصلاً کار نداشت با مربیش (شهرزاد جون) اومد پایین رفتند توی حیاط بازی دوباره برگشت و فقط یه نیم نگاهی به من کرد و دوباره رفت بالا. بازم خدا را شکر که خیلی خوب پیذیرفت الحمدا... خدا کنه روزای دیگه هم همینطور باشه. قراره روز بعد یه کم دیرتر بابایی بیارتش مهد و بعد از دو سه ساعت برگردونه خونه.