چند روزه مامان و بابا رفتن کرج و من و مرسده تنها شدیم با هم صبح بیرون میآییم و بعداز ظهر هم میریم خونه. روزهای آخر ماه مبارک رمضان و رمقی نمونده اما مرسده گلم که این چیزها را نمی دونه سرشار از انرژی و جنب و جوش و حسابی منم وادار به فعالیت می کنه تا افطار که بشه. پریشب یه حلقه عکس که مدتها در دوربین بود را ظاهر کرده بودم از سه ماهگی مرسده بود تا تولد وندا توی خرداد عکسهای شمال پارسال عید و خلاصه کلی عکس از بابایی. مرسده با دیدن هر عکس باباش بهش سلام می کرد ( سَ سَ ) و عکس رو بوس می کرد دوباره عکس بعدی سلام می کرد و بوس می داد و عکس بعدی ... انگار یه دفعه دلش گرفته باشه با بغض گفت ماما ، بابایی و یه دفعه زد زیر گریه و مرواریدهای خوشگلش به سرعت پایین می اومد هر چی نازشو کشیدم و باهاش حرف زدم راضی نمی شد وتوی گریه همش می گفت بابایی بابایی. خلاصه مجبور شدم زنگ بزنم کرج تا با بابابزرگش حرف بزنه شاید کمی آروم بشه که بابابزرگش هم گفت می آیم اونجا می برمت دَ دَ که مرسده خانم بیشتر گریه کرد که الا وللا بریم دَ دَ که با هم رفتیم دم در تا آروم شد و برگشتیم بالا که گلم بعد از خوردن شام خوابید . مرسده گلم خوابید اما دنیا غم و توی دل من ریخت خدایا یه بچه یک و سال و نه ماهه چه گناهی داره که باید برای دوری باباش از ته دلش گریه کنه . اون شب بقدری حالم گرفته شده که نه شام خوردم نه  سحری . به قدری گریه کردم که نمی دونم کی خوابم برد . همه به من می گن تو خیلی صبوری خدایا شکرت تقریباً توی هر شرایطی تونستم سربلند بیرون بیام ولی نمی دونم بچه چیه که آدم حاضره جونشو و مالشو که بهترین چیزها هستن را فدای یک تارش بکنه و کوچکترین ناراحتی به دل راه نده حاضره دنیا روش خراب بشه و یه نسیم ملایم کوچکترین آزاری به فرزندش نرسونه حالا من باید در این شرایط صبور باشم خیلی سخته خیلی واقعاً آدم داغون می شه اینکه میگن طرف یه شبه پیر شده واقعاً می تونه صحت داشته باشه. خدایا همیشه همراهم بودی بازم همراهم باش. ای صابر از صبرت به من بیشتر بده . خیلی احتیاج دارم صبرم را زیاد کن زیاد . فردای اون روز بابایی رسید بندرعباس و ساعت برگشت از اداره بودیم و با گلم توی سرویس که بابایی زنگ زد و گوشی را دادم به مرسده اول چند دقیقه در سکوت داشت گوش می کرد و هیچ عکس العملی نشون نمی داد  اما بعدش یه دفعه زد زیر گریه و بین گریه هاش همش می گفت بابایی بابایی. مثل آدم بزرگها بعد ما فکر می کنیم بچه ها حالیشون نمیشه و نمی فهمند و از این حرفا که این جور جاها آدم می فهمه که ای بابا بچه ها هم مثل بزرگها همه چیزها را می فهمند اما انگار اونها می ریزند توی دلهای کوچولوشون و بلند ابراز نمی کنند و ما چنین برداشتی می کنیم که متوجه نمی شن. بابا مصطفی هم کلی بهم ریخت همیشه توی سفر اگر مشکلی هم بود عنوان می کردم همه چیز رو به راه و مشکلی نیست و منم خوبم و از این جور حرفا اما حالا مرسده با این رفتاراش همه چی را خراب می کنه و اون بنده خدا که خودش راه دوره حالا باید دخترشو دلداری بده و آرومش کنه می دونم که کمتر از من نکشیده خدایا به بابا مصطفی هم از صبرت بده خیلی زیاد خدایا خیلی زیاد .بعد از این قضایا تعطیلات ایام مبارک عید فطر را رفتیم کرج انگار مرسده دورش شلوغ باشه بهتره . بعد از تعطیلات هم با مامابزرگ و بابابزرگ برگشتیم تهران شاید فعلاً با توجه به شرایط مرسده باشند.

توی مهد، مرسده گلم را در کلاس بندی اول مهر گذاشتن کلاس دو سال به بالا . می گفتند مرسده ماشاا... با فعالیتی که داره برای کلاس زیر دو سال مناسب نیست البته بهتر شد چون از لحاظ پستونک خوردن کمتر شده هم اینکه بچه ها که حرف می زنند مرسده گلم هم تا حدودی کلمات را ادا می کند اما نصف و نیمه و دست و پا شکسته مثلاً  یویا (رویا) مرسد (مرسده) ماماشی (مامان بزرگ) باباشی ( بابا بزرگ) بِبَشی(ببخشید) -  اینانا ( ایناها) -

خدایا شکرت فعلاً