بیست و پنجم بهمن ماه رفتیم باشگاه ،مهمانی خداحافظی از فرامرز و آزیتا و کیان و وندا آخه قراره هفته بعدش فرامرز بره کانادا بعد از روبراه کردن کارها آخرهای فروردین 88 هم آزیتا با بچه ها برن. خلاصه بعد از 7-8 سال دوندگی تونست کارشونو درست کنند که بروند اما حالا موقع رفتند و همه ما ناباورانه به این که واقعاً دیگه رفتنی شدن و ایکاش نمی شدن اما زمان زمان تصمیم گیری نیست و باید بروند  . مهمانی خوبی بود و به بچه ها هم خوش گذشت و آمدیم خانه جالب بودن قضیه اش این بود که دختر گل و باهوشم دو روز بعدش که داشت یکی از سررسیدهای اداره را که دفتر خط خطیش بود نگاه می کرد و من هم توی آشپزخانه مشغول بودم که با جیغ اومد که، ما فیزه مافیزه بعد عکس باشگاه را نشان داد و گفت من دیروز اینجا بودیم کلی متعجب شدم که با آن همه شیطنتی که توی باشگاه داشت اما به محض دیدن عکس از آنجا تونست تشخیص بده که دیروز آنجا بودیم برام خیلی جالب بود.

روزها به سرعت از پی هم می گذاره و دخترکم دوران شیرین شیرین زبانیشو شروع کرده و همچنان با هر حرفش دل آدم را می برده . موقع غذا خوردن یا لباس پوشیدن بهش می گفتم مرسده تورا خدا بخور یا تورو خدا بپوش حالا شیطون بلا یاد گرفته هر چی می خواد با هزار عشوه و کرشمه می یگه تورو خدا اونو به من بده تو رو خدا اینو به من بده خلاصه کاری می کنه که مجبور بشی اون کارو انجام بدی.

بعد از دو سالگیش دیگه خانم خانوما جیشو میگه اما پدرتو یه جورایی در می آره . بهش می گم مرسده اگه جیش داری بگو بریم دستشویی و همان لحظه می گه دارم  شلوارشو در می آره می ریم دستشویی اول اینکه باید شلنگو بدم بهش بعد از کلی آب بازی میگه ندارم بعد میآید بیرون لباسشو می پوشه هنوز دو دقیقه نگذشته دوباره میگه جیش میریزه روی فرش و میآید دم دستشویی دوباره کلی آب بازی و جیش ندارم و میآید بیرون و دوباره روز از نو و روزی از نو باز همان مراحل البته هر چی می گذره بهتر شده و کمتر دیگه دستشویی میره و فقط زمانی که بیرون بریم و یا موقع شب پوشک می شه . خدا را شکر تا حدود زیادی راحت شد . دندوناش هم که همچنان منتظر در آمدن دو کرسی بالا و دو کرسی پایین هستیم .

عید با تمام قشنگیهاش آمد و رفت و دایی فرامرز و زن دایی و کیان و وندا هم نهم اردیبهشت رفتند و مرسده از عید فقط دیگه شبها بهش پستونک می دادم و روزها خبری از پستونک نبود بعد از عید مهد هم که رفت بدون پستونک تا اینکه 22 اردیبهشت رفتیم شمال و در حالی که پستونکشو آورده بودم شب موقع خواب مرسده طبق روال گفت پستونک اما بهش گفتم وای مرسده پستونکتو توی تهران خونه جا گذاشتم وقتی برگشتیم تهران بهمت می دم باشه و دخترک گلم هم قبول کرد و 5 روز بدون پستونک را به راحتی پشت سر گذاشت من هم بعد از اینکه دیدم  5 روز را به راحتی گذروند وقتی آمدیم تهران دیگه صداشو در نیاوردم البته چند بار خودش گفت مافیزه اومدیم تهران پستونکمو بده اما بهش می­گفتم رفتیم داروخانه برات یکی می خرم خلاصه همین باعث شد که کم کم از سرش بیفته خدا رو شکر در کل به راحتی پستونک را کنار گذاشت و از اول خرداد هم مهدشو عوض کردم مهدی که نظم وانضباطش بهتر بود و سرویس صبح دم اداره می آمد دنبالش و ساعت 4 هم دم اداره تحویل می داد. و از اول خرداد رسماً مرسده پوشک را هم کنار گذاشت نه در خانه نه در مهد و نه در بیرون .

خرداد ماه رفتیم کاشان و قم تیر ماه هم رفتیم همدان و غار علی صدر که کلی به مرسده خوش گذشت بابابزرگ و مامی هم در این دو سفر با ما بودند.