کودکان سه ساله در مرحله شگفت آوری از رشد قرار دارند. آنان در حرکتهای ابتدایی و اولیه، صحبت کردن و مراقبت از خود مهارت یافته اند و نسبت به خود و دستاوردهایشان احساس مثبتی دارند. آنها مشتاق اند که دیگران را خوشحال کنند، کنجکاو هستند، خلق و خویی متعادل دارند وخوشبین هستند. زندگی کردن با کودک سه ساله ماجرایی دلپذیر است. دیدن دنیا از دریچه چشم کودک سه ساله، سرگرم کننده، شگفت و آموزنده است.(برگرفته از کتاب کلیدهای رفتار با کودک سه ساله)

 

سه سالگی هم پیچیدگیهای خاص خودش رو داره...

انگار بچه به یکباره بخواد با دنیای کودکی خداحافظی کنه! کم کم قدرت استدلال و نتیجه گیری پیدا می کنه و البته هر جا که لازم باشه هم منطق خاص خودش رو داره!...

گاهی طولانی مدت با چند ابزار ساده خودش رو مشغول می کند و مهارتهایش رو تقویت می کنه!... گاهی بی حوصله و سر به هوا کارهای ساده اش رو هم به عهده تعویق می اندازه!...

 وای خدای من امروز دو سال و یازده ماهگی مرسده است دقیقاً  یک ماهه دیگر قراره دخترم سه تا شمع رو فوت کنه یعنی اینکه سه سالشو پشت سر گذاشته و داره وارد چهار سال می شه البته امروز ششم ذیحجه که سه روز پیش یعنی سوم ذیحجه هم سالگرد سه سالگی قمری مرسده بوده دیگه فرشته کوچولو من داره بزرگ میشه ، هر وقت بهش می گم دختر کوچولوی من یا فرشته کوچولو، ناراحت میشه میره بالای مبل بغل ویترین دستشو بالا می گیره و میگه من دیگه بزرگ شدم ببین دستم تا کجا می ره ، تا بهش بگی کوچولو به هر نحوی معترض می شه که من بزرگ شدم . ( انسانها تا کوچک هستند دوست دارند زود بزرگشن و وقتی بزرگ می شن آرزو دوران کوچیکی را می خورن راستی چرا ما همیشه دنبال چیزی که نداریم هستیم چرا از داشته هایمان لذت نمی بریم چرا از الانمون لذت نمی بریم. چرا از بودن در کنار هم لذت نمی بریم چرا وقتی رفتند و نیستند غصه می خوریم و وقتی هستند قدر نمی دانیم ).

دخترم کم کم داره دوران لج و لج بازی و به قولی دوران وحشتناک دوسالگی را پشت سر میگذاره واقعاً هر مرحله خاص خودشو داره دقیقاً احساس می کنم نزدیک سه سالگی می شه یک دوره یک ساله را پشت سر گذاشته الان خیلی بهتره شده . علاقه مند به کارتون و CD و فیلم شده . برای خودش می ره تو اتاقش و با عروسکاش بازی می کنه ، نقاشی می کنه و خلاصه زمان شیطنتهای بی امانش تا حدودی جایش را به آرامش داده.

خاطره: سوار سرویس که می شیم  بچه یکی از  همکارها به اسم مینا که پیش دبستانی هم هست موقع پیاده شدن از سرویس از آقای راننده تشکر می کنه و مرسده گلم هم یاد گرفته موقع پیاده شدن از آقای راننده تشکر می کنه و با صدای بلند میگه آقای راننده تشکر ولی نمی دونم چرا مینا تشکر می کنه کسی نمی خنده ولی مرسده گلی تشکر میکنه هم آقای راننده می خنده و هم کسانی که داخل سرویس هستند. البته ناگفته نماند خودمم خندم می گیره.

هفتم آذر دو ماهه که بابایی رفته خدایا بسته دیگه خسته شدیم هم من هم مرسده . چند روز پیش پنجشنبه شب مرسده بهم گفت مامانی فردا صبح بریم مغازه آقا مهدی خرید کنیم باشه. یه دفعه دلم براش سوخت فکر می کنه تفریح و گردشش رفتن به مغازه آقا مهدیه . به خاطر همین تصمیم گرفتم ببرمش سرزمین عجایب .

 

 

 

 

 

 

صبح که بیدار شدیم بعد از صبحانه رفتیم سرزمین عجایب که خیلی حال کرد منم بیشتر از اون که بهش خوش گذشت آخه از موقعی که بابایی رفت دخترم را زیاد جایی نبردم مگر یک بار پارک بادی داخل بوستان و چند بار هم پارک دم خونمون . خدا کنه بابایی زود بیاد آخه هر وقت بابایی هست ما زیاد بیرون میریم بهمون خیلی خوش میگذره.

یکی دو هفته پیش مامی حالش خوب نبود رفت بیمارستان که دکتر گفت باید بستری بشی خلاصه مامی توی اورژانس خوابید تا تخت خالی بشه که نشد و قرار شد ما بریم دنبالش تا فردا دوباره بیاد بیمارستان و بخوابه . با بابا و مرسده رفتم تا اورژانس بیمارستان . مرسده تا مامانو توی تخت دید طوری میخ کوب شده بود که مامان بهش می گفت مرسده گلم سلام چطوری ولی مرسده بدون پلک زدن مامانو می دید تا اینکه پرستار اومد که سرم مامانو بکشه و همینطور که مرسده داشت می دید و منم داشتم زیپ ژاکتشو می بستم مثل فیلمها که طرف سیخ میفته مرسده هم داشت همونطور می افتاد که تا گرفتمش انگار یدفعه به خودش آمد زد زیر گریه . نمیدونم انگار تا حالا محیط بیمارستان ندیده بود یا مامانو با سرم روی تخت دیده بود کپ کرده بود . از یک طرف نگران شدم از طرف دیگه چطور بگم خوب خندم گرفته بود آخه افتادنش تصاویر کمدی توی فیلمها را تداعی می کرد .

پنجم آذر مامان و بابا دارن میرن کربلا خدا کنه مشکلی پیش نیاد و به سلامتی برگردن.

فعلاً تا یک ماه دیگر که تولد مرسده گلمه بر می گردم البته چون محرم و صفره و بابابی هم توی بهمن ماه بر می گرده شاید تولد گلم را یه کم دیرتر بگیریم . تا ببینیم خدا چی می خواد.

فعلاً