این چند وقته که بابایی اینجا بود خیلی خوش گذشت . روزا که مامانی می رفت سر کار من تا بعداز ظهر پیش بابام بودم با هم بازی می کردیم چند روزی هم رفتیم پیش مامان بزرگ کلی اونجا بازی می کردم تا مامانی از سر کار بیاد و می رفتیم بیرون . هر روز دَ دَ و جاهای دیگه وای یه روز رفتیم یه پارکی که توش یه عالمه حیوون بود من خیلی ترسیدم و گریه کردم آخه همش بَق بَق میکردند اما بعدش یه کم بهتر شد و دیگه نترسیدم بعد یه چند روزی هم توی هفته قبل رفتیم شمال و کلی به من خوش گذشت . کنار دریا رفتیم جنگل رفتیم خیلی خوب بود این دفعه با عمو و مامان بزرگ رفتیم . بزرگا می گن خوشیها زود تموم می شه مثل اینکه واقعاً اینجوریه آخه بابایی هم یک شنبــه هفته پیش یعنی ۱۸ شهریور رفت بندرعباس که بره بازم یه ماموریت ۵-۴ ماهه حیف شد ایکاش بابایی بود وقتی هست خیلی خوبه بهمون خوش می گذره اما خوب مثل اینکه مجبوره بره من همیشه دعا می کنم که بابایی دیگه نره ماموریت و همیشه پیش من و مامانی بمونه خلاصه بابایی رفت و مامان بزرگ و بابابزرگ دوباره اومدن پیش ما البته من بازم بهم خوش می گذره و دَدَ هامو می رم .مامانم میگه خیلی غر می زنم آخه بابا یکی نیست به مامانم بگه لثه هام می خاره چیکار کنم اگه لثه خودتون می خارید چیکار می کردید خوب منم فقط یه ذره غرغر می کنم . فعلاً حرفی دیگه ای برای گفتن ندارم آخه بابائیم رفته بازم من دلم گرفته .