امروز ۱۵ مهر و هوا حسابی ابری و گرفته و اولین باران بهاری داره شروع به باریدن می کنه و ۲۵ روزم از ماه مبارک رمضان می گذره روزها چقدر زود از پی هم می گذرند و در واقع این عمر ماست که به سرعت برق می گذره قبلاً گذر زمان به طور وضوح برایم محسوس نبود با آمدن دختر گلم مرسده کوچولوم گذر زمان برایم هم خیلی سریعتر احساس می کنم هم لحظه لحظه بزرگ شدن مرسده گذر زمان را یادآوریم می کنه دختر کوچولویی که ۵۰ سانت بیشتر قد نداشت حالا احساس می کنم داره خانمی میشه البته الان دهه ماهه است اما فکر می کنم کلی بزرگ شده و به قول معروف از آب و گل در اومده . تقریباً نه روز پیش بود یعنی ششم مهر ماه که خلاصه این دندون کوچولوش خود نمایی کرد و سر زد وای خدای من داشتم با مرسده بازی می کردم که بهش گفتم مامان گازم بگیر که احساس کردم یه تیزی خیلی خوشآیندی انگشتم را فشار میده  که فریاد کنان گفتم مرسده دندونش سر زده .خلاصه کلی خوشحالی کردیم. واقعاً مادر شدن و لذت مادر شدن چقدر زیباست. تمام رفتارها و حرکاتی که از دید دیگران عادی به نظر می رسد ، از دید پدر و مادر یک دنیا ارزش و شادی بخشه خدایا شکرت که این موهبت بی پایانت را نصیب ما کردی پس باز از خودت استمداد می کنیم که ما را یاری کنی تا بتوانیم به نحو احسن این امانت را به ثمر برسانیم .خانم گل ما سه روز بعد از ورود به ده ماهگی دندون موشی اش زد بیرون انشاءالله خوش روزی باشی خانم گل. سه روز دیگه یه ماه می شیه که بابایی رفته ماموریت چند روز پیش که زنگ زده بود می گفت خیلی دلم تنگ شده قراره از عکسی که بردمش آتلیه گرفتم براش بفرستم تا خانم گلش ببینه. تصمیم گرفته بودم برای سر زدن دندون کوچولوی خانم گلم ببرمش آتلیه عکس بگیرم گفتم صبح بعد از خواب ببرمش که سرحال باشه خلاصه خانمی همچین که سوار ماشین شد طبق روال همیشه گرفت خوابید وقتی رسیدیم عکاسی دقیقاً نیم ساعت آنجا نشستیم که خانمی از خواب بیدار شه بعدش هر کاری کردیم که جلو دوربین بخنده نخنید و همینجوری ما را نگاه میکرد که بعد از کلی شکلک دراوردن من و بابا بزرگ و آقای عکاس یه نیش خند کوچولویی زد. روزایی که  تعطیله و خونه هستم  کلی با هم بازی می کنیم و کلاً تمام وقت منو گرفته آخه الان موقعه چهار دسته پا رفتنش و هر جایی را می خواد بگیره و بالا بره یا به همه جا سرک بکشه منم پا به پای خانم گلی باید برم و مواظبش باشم . موقع بازی خودمو قایم می کنم و میاد دنبالم و پیدام می کنه همینه که می گم اومدم اومدم شروع به فرار می کنه و بقدری تند تند فرار می کنه که فکر می کنه هیچکس به گردش نمی رسه خلاصه می گیرمش کلی ماچ و کلی می چلونمش .روزای دیگه هم مامان بزرگ و بابا بزرگ مسئول این کار هستند . می دونم خیلی سخته برای کسی که بچه اش را بزرگ کرده حالا باید دوباره همین کارو بکنه اما مرسده بقدری خودشو برای مامان و بابا بزرگ ناز می کنه و شیرین کاری می کنه که فکر می کنم از جون و دل این کارو می کنن و خیلی دوستش دارن.