یک سال شیرین و فراموش نشدنی . تو این مدت هرروزش هر ساعتش و هر لحظه اش برامون پر بود از خاطره های رنگارنگ.  گاهی شیرین کاری و خنده گاهی بیماری و اشک گاهی تعجب و شگفتی گاهی  تلاش و گاهی خستگی اما انچه که بیشتراز همه نمود پیدا می کرد و آن چه که بیشتر از همه در وجود تک تک مـــون پرورش یافت عشــق بود که در تک تک  لحظه هاش جاری بود. عشق مقدسی که اون یگانه معبود بزرگ همراه این فرشته کوچولو برامون فرستاده. عشقی که با نگاه کردن به چشم های معصومش می شکفه با در اغوش گرفتنش گل می کنه با یی ماما یا بابا گفتنش طغیان می کنه و به اوج می رسه . خدایا سپاس به خاطر تک تک لحظات این یک سال . به خاطر این بزرگ هدیه کوچک .سپاس به خاطر این همه خوشبختی وسپاس به خاطر این همه  عشق

و اما از صاحب اصلی وبلاگ براتون بگم 

یازده ماهگی دختر نازمون هم به سرعت رسید و حالا عشق مامانی و بابایی داره به یک سالگی نزدیک میشه باورم نمیشه چقدر زود گذشت مثل مثل مثل  یک چشم بهم زدن...

 

مرسده گلمون کلی کار یاد گرفته و دلبری هاش بیشتر و بیشتر شده . حالا دیگه باید همش دنبالش باشم چون خیلی کارای خطرناک میکنه مثلا از مبل بالا میره با روروک  توی آشپزخونه میره و دست به گاز می زنه از تخت ما بالا و پایین می کنه ، وقتی توی روروکش هست دیگه خودش به راحتی میآد بیرون و روی روروکش میشینه . تا ازش غافل میشم می بینم رفته توی اتاق خوابش و  کشوهای کمدشو بیرون میکشه و لباس هاش رو دونه دونه می ریزه رو زمین .

 

دیگه اینکه سه تا دندون هم تا حالا در آورده اولی توی ده ماهگی دومی دو هفته بعدش و سومی که از دندونهای بالایی است توی یازده ماهگی الان خانوم خانوما سه تا دندون صدفی خوشکل داره

بای بای کردن و دست دسی کردن و نانای کردن هم حسابی دل ما رو برده. هر جای خونه باشه به محض شنیدن آهنگ شروع به  نانای میکنه وقتی تلویزیون تبلیغ نشون بده اونم تبلیغی که خوشش بیاد هر چقدر صداش کنیم نگاهمون هم نمیکنه تا تبلیغ تموم بشه...

سوم دی روز تولد خانم گلی باباییش نیست به خاطر همین شاید فقط ببرمش آتلیه یه عکس بگیریم وقتی باباش برگرده اگه خدا بخواد میخوایم براش یه تولد حسابی بگیریم.

دیگه اینکه امروز قراره ساعت 10/18 بریم بندرعباس آخه بابایی اومده بندرعباس خلاصه ماموریته جور شد با هزار مکافات. بعد از  ok گرفتن از رئیسم برای ماموریت بلیط بندرعباس اصلاً گیر نمی آمد انگار بلیط بندرعباس آب شده بود رفته بود زیر زمین. خلاصه با کلی سپردن به آشناها یکی از همکارام تونست جور کنه . می گفتند مصادف با رفتن حجاج شده و یک همایش دریایی در بندرعباس باعث کمبود بلیط شده. به هر حال جور شد تا پنج شنبه آنجا هستیم. خدایا شکرت.می دونستم درست میشه خلاصه مرسده می خواست بابایشو ببینه مگه میشه خدا جون به این راحتی بگذره . می دونم که بلیط رو خود خدا جور کرد همیشه حواسش به ماست. همیشه دستشو احساس کردم به خاطر همین مطمئن بودم درست می شه بازم خدایا شکرت شکرت شکرت.

بقیه حرفهام باشه برای بعد...