امروز آخرین روز بهمن ماه ۸۶ و تا هفته دیگه انشاا... بابایی هم از ماموریت هشت ماهه برمیگرده. از اول خرداد تا دهم اسفند ، ایندفعه خیلی زیاد بود به اندازه یک عمر اما خوب با تمام سختیهایش گذشت همیشه فکر می کنم خدا از ناحیه صبر منو امتحان میکنه. نمیدونم چرا ولی خوب بازم شکر، او حکیم است و ما محکوم ، خدا غیر خیر نمی خواهد و من مطمئنم که غیر از این نیست پس توکل میکنم به خودش که بهترین وکیل می باشد خدایا شکرتخلاصه انتظار به سر رسید . دیشت خواب بابایی رو دیده بودم که دور از جونش دور از جونش مرده بود و من رفته بودم سر مزارش وای خدای من بقدری گریه کرده بودم ، که با لگد زدن مرسده از خواب پریدم که در حال هق هق کردن بودم توی خواب واقعاً تصمیم داشتم خودمو بکشم خیلی خواب بدی بود امیدوارم خیر باشد. خدایا همه جورش باهات هستم .می دونم اگر حکیم هستی حتماً رحیم هم هستی پس مثل همیشه رحم و رحمانیتت را بر ما جاری کن. خانواده کوچک سبز ما را با درختان تنومند و سرسبز والدین، همیشه سبز و خرم نگه دار. آمین

حالا از خانم گل ، یک هفته  بعد از یک سالگی راه رفتن مرسده از پاشنه بلندی در آمد و کامل کف پاهاشو زمین گذاشت البته تلو تلو میخورد ولی رفته رفته بهتر شد. دندون پنجم هم یک هفته بعد از سیزده ماهگی سر زد.بعداز ظهرها که می رم خونه خلاصه تمام وقتم پره تا خانم گل بخوابه اونم ساعت ۱۱یا ۱۲. با هم قایم موشک بازی می کنیم میره پشت در اتاق خواب قایم میشه که من پیداش کنم وقتی می بینمش داد می زنه دَ دَ بعد من می رم قایم می شم و مرسده میاد منو پیدا می کند و خیلی تند فرار میکنه که بره خودشو قایم کنه خلاصه کلی سرمونو این خانمی گرم کرده. خدایا شکرت به دادهات و نداده هات شکرتفعلاً