سی ام مرداد تا دوم شهریور دوباره رفتیم شمال البته این دفعه با عمو و زن عمو مرسده و رکسانا و هلنا دختر عموهای مرسده و مامان بزرگ و عمه رویا. خدا را شکر این دفعه هم خیلی خوب بود و به مرسده هم حسابی خوش گذشت مخصوصاً اینکه ایندفعه دریا هم رفت و کلی آب بازی و استخر و البته ایندفعه هوا گرم بود و آفتابی اما خوب بود تقریباً روز آخری قرار بود آبشاری که طرف رویان بود برویم و اونجا آش بخوریم که توی راه ماشین عمو رضا یه تصادف کوچولو با یه وانت کرد که کلی درگیر این قضیه شده بودیم و خلاصه آش نخورده برگشتیم و توی ویلا آش را خوردیم که اون روز حال همه گرفته شد. خوب اتفاقه دیگه کاریش نمی شه کرد.

قراره سیزدهم شهریور بابایی دوباره بره ماموریت . بازم سفر و دوری از من و مرسده گلم این بار مرسده خیلی با باباش جور شده بود. روز اولی که برده بودیمش مهد و من پایین نشسته بودم که اگه غریبی کرد بیارنش پیش من ، مربیش اومد پایین و گفت مرسده همش میگه بابا بابا و به شما کاری نداره. خلاصه یه مدت طولانی از صبح تا بعد از ظهر با باباش بوده و بیشتر وابسته شده بود. قرار بود مامان و بابا از کرج بیان تهران که هم بابا با مصطفی برن بیمارستان میلاد برای مامان وقت عمل بگیرند هم اینکه دو روز خونه ما باشن که بابایی خواست بره ما تنها نباشیم که روز دوشنبه یازدهم شهریور وقتی رفتن بیمارستان توسط یکی از آشنایان که مصطفی جور کرده بود قرار شده همان روز مامانو ببرند بیمارستان بخوابه برای عمل . وقتی مصطفی به من زنگ زد اصلاً باورم نمی شد آخه قرار بود تازه با پارتی و این حرفا اگه بتونند برای دو یا سه ماه دیگه وقت بگیرند زنگ زدم به مامان اونم باور نمی کرد خلاصه مامان رفت بیمارستان خوابید و مصطفی را هم چهارشنبه سیزدهم شهریور بردیم فرودگاه امام خمینی چون قراربود مستقیم بره کره جنوبی . مصطفی هم رفت و من و بابا و مرسده برگشتیم خونه و توی فاصله دو روز یعنی جمعه پانزدهم شهریور هم مامان رو عمل کردند عمل قلب باز و گرفتن رگ از پا ، چند وقته را حسابی درگیر مامان و بیمارستان بودیم تا اینکه دوشنبه هجدهم هم مامان مرخص شد و آمد خونه ما . مرسده تقریباً دو و برش شلوغ بود و سرگرم خلاصه مامان آورده بودیم خونه من نگران این بودم که مرسده بخواد بره بغل مامان و لج بازی کنه و خلاصه از این کارهای خطرناک برای یه مریض عمل کرده اما خدا رو شکر خیلی عاقل تر از این حرفهاست که فکرشو می کردم دخترم خیلی کمک مامانه احساس کرده که مامان مریضه همش می اومد پای مامانو می مالید ومامان که می خواست بلند شه دستشو می گرفت و بلندش می کرد و براش دستمال میآره و کمربندش میآره و همش مواظبه که به مامان نخوره و ازش فاصله می گیره . خدایا چرا ما فکر می کنیم بچه ها چیزی نمی فهمند در صورتی که در عمل به قدری عاقلانه عمل می کنند که واقعاً آدم می مونه از کاراشون .قربون دختر گلم برم که دیگه خانم شده بزرگ شده عاقل شده و همه چیزو میفهمه . خدایا شکر خدایا شکر خدایا شکر.

تقریباً مرسده به مهدش عادت کرده و هر روز با سرویس میآید دم مهد پیاده می شیم و مرسده میره مهد و منم میآیم اداره تا بعد از ظهر فعلاً بابا و مامان خونه هستند دلتنگی نمیکنه البته یه موقعهایی عکس مصطفی را نشون می ده و با یه مظلومی خاصی میگه مامانا ، بابا. منم میگم بابایی رفته دریا روی کشتی و خودشم میگه بابا دَ .