اول مهر ماه من یعنی مامانی توی اداره جام تغییر کرد یعنی از دفتر مدیرعامل رفتم دفتر روابط عمومی بعد از دو سال که مدرک لیسانسم را ارائه دادم خلاصه پست کارشناسی را گرفتم اینو برای مرسده گلم می نویسم که بدونه مامانش کی پستشو گرفت. چهارم مهر ماه مرسده را واکسن آنفلوانزای سرما خوردگی زدیم و هفتم مهر ماه هم بابایی رفت دریا بعد از نه ماهی که اینجا بود .مامان و بابا اومدند خانه ما که مرسده روزای اول تنهایی اذیتش نکنه که البته بعد از زدن واکسن یه کمی کسالت داشت روز بعدش مرسده را بردم مهد که موقع برگشتن اصلاً حال نداشت تب کرده بود و آبریزش بینی و خلاصه برای اولین بار توی سرویس بعدازظهر خوابید . قبل از خوابیدن ازم پرسید مامان الان بریم خونه بابایی خونست که براش توضیح دادم که نه مامان جان بابایی راه دور رفته توی کشتی خیلی طول میکشه بیاد گفت خوب کشتی تند تند بیاد که گفتم نه عزیزم کشتی خیلی آهسته می آید . با همان حالت مریضی اشت گفت آخه من بابایی رو دوست دارم بگو زنگ بزنه. که البته چون بابایی با پرواز خارجی مستقیم رفته بود مالتا و امکان زنگ زدن هم براش فراهم نبود دیگه نتونستم بهش بگم که بابایی فعلاً زنگ هم نمی تونه بزنه که دیگه خوابش برد تا خونه که بعد بردمش دکتر چون اصلاً حالش خوب نبود . که دکتر گفت عوارض واکسنه و باید چند روزی بگذره تا خوب بشه که با بابا برگشتیم خونه . امیدوارم هر چی زودتر خوب بشه یه جورایی عذاب وجدان دارم که دختر گلم صحیح و سالم بود و دستی دستی بردیم مریضش کردیم . اما خوب در عوض توی زمستان کمتر مریض می شه و البته خفیف . قراره بابا و مامان فقط آخر هفته بیان خونمون و یا ما بریم کرج و طول هفته رو من و مرسده تنها باشیم آخه بابا به قدری مرسده را لوس می کنه که  در زمان بودن بابا مرسده اصلاً حرف منو گوش نمی کنه و خلاصه خیلی رفتارش عوض می شه. من هم تصمیم گرفتم مصطفی که رفت بابا و مامان دائم نباشند و فقط آخر هفته که مرسده پنجشنبه تعطیل هست بیاین اینجا حالا تا ببینیم که چه می شود. دوباره شروع شد نبودنهای بابایی ، تنهایی ، دلتنگی و .... واقعاً در کنار هم بودن چقدر زود می گذره و دور از هم چقدر طولانی نه ماه به یک چشم بر هم زدن گذشت اصلاً نفهمیدیم که زمستون تمام شد کی بهار آمد و کی تابستان رفت ولی حالا یکی دو روز پائیز که رفت چقدر طولانی گذشت خدایا...( کلبه کوچک: تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.)