امروز چهاردهم دی ماهه و دقیقاً سه ماه و یک هفته از رفتن بابایی میگذره . وای خدای من چقدر زیاد . واقعاً هر دفعه با بزرگتر شدن مرسده گلم این زمان خیلی طولانیتر می شه همیشه فکر می کردم شاید با بودن مرسده تحمل این دوری راحتتر باشه اما حالا می بینم با بودن مرسده هر لحظه دوری سختتر و زمان کندتر می گذره. حتی مواقعی میشه که به ساعت نگاه می کنم و می بینم چرا ثانیه ها اینقدر با ناز و اطوار حرکت می کنند دوست دارم ساعت را بردارم و خودم ساعتها جلو بکشم تا زودتر تمام بشه اما این فقط خود را گول زدن است. الان چند روزه انگار طاقت مرسده هم سر رسیده.  چند روز پیش فیلم تولد پارسالشو گذاشته بودم و داشت نگاه می کرد که یه دفعه گفت مامان منو بذار توی این فیلمه گفتم آخه مامان جون نمیشه عزیزم این فیلمه ، نمیتونی بری اون تو. گفت آخه بابا را نگاه کن پاهاش معلومه تنشم معلومه میخوام برم اون تو بپرم بغل بابایی و بشینم  روی پاهاشو و بغلش کنم. یه لحظه هاج و واج موندم چی بهش بگم. یا اینکه چند شب پیش بهانه بابایشو آورد و با گریه می گفت مامان وقتی بابایی اومد توی خونه ، درو قفل کن که دیگه نتونه بره دریا گفتم چشم مامان خوشگل من چشم قول می دم نذارم بابایی بره دریا . حالا من موندم و قول. یا اینکه دیشب می گفت وقتی بابا اومد بابا بزرگ اومد و مامی اومد من درو باز می کنم و می پرم بغل بابایی و بوسش می دم منم گفتم بعداً منم می پرمو بابایی بغل می کنم و بوسش می کنمI Love You که یه دفعه گفت نه مامان تو نباید بابایی بغل کنی و بوسش بدی تو بزرگی من چوچولوم و باید بغلش کنم و بوسش بدم  که کلی با هم خندیدیم . خلاصه فکر و ذکرش شده اومدن بابا مصطفی و بغل کردنشو و بوس کردنش. فکر اینکه مرسده هم باید با این سنش انتظارو تجربه کنه خیلی برام سخت و عذاب آوره . آخه یه بچه سه ساله خیلی زوده برای شروع تجربه اونم از نوع سختش . در هر صورت انتظار سخته چه شیرینش یه تلخش . خدایا خدایا خدایا کمکون کن تا کاری رو که می خواهیم شروع کنیم با دستهای پر توان و برکت تو به نتیجه برسه خدایا خدایا خدایا راضی ام به داده و نداده ات اما خدا جون این داده و نداده را برای خودم اجرا کن مرسده گلم هنوز براش خیلی زوده شروع کردن امتحان از اون خیلی زوده خیلی زوده. پس خدای مهربون بخاطر مرسده بخاطر مرسده بخاطر مرسده کار بابا مصطفی اینجا درست بشه وپیش ما بمونه آمین یا رب العالمین.