بعد از آمدن بابایی در یازدهم بهمن ماه دوباره همه چیز به روال عادی زندگی مون برگشت.Flower

بعد از تمام شدن محرم و صفر یک تولد با تاخیر تقریباً دو ماهه سی ام بهمن برای مرسده  گرفتیم  . تقریباً همین دو ماهه گلم ما رو کچل کرده بود که اگه بابا بیاد تولد می گیرم اگه بابا بیاید کیک تولد می گیرم . اگه بابا بیاد شمع تولد می گیرم. دوستامو دعوت می کنم و خلاصه تمام وقت راجع به تولد صحبت می کرد که الحمد ا... بعد از گرفتن تولد دیگه تمام این صحبتها به پایان رسید . که کلی بهش خوش گذشت . خلاصه تولد سه سالگی مرسده خانم هم به خوبی و خوشی گذشت . عید 1389 هم آمد و عکس پای سفره هفت سین با دختر گلم هم که انداختم نشان می ده که دیگه مثل سالهای قبل در عکس انداختن با متانت تر شده و دیگه از کج و کوله عکس انداختن خبری نیست حتی عکسهای تولد سه سالگی اش را هم خیلی قشنگ و مرتب افتاد همه اینها نشان از برزگ شدن دختر گلم را می دهد . خدایا شکرت.

چهارم فروردین ماه جشن نامزدی همسایه روبرو توی پارکینگ بود که ما هم دعوت شده بودیم. خلاصه بخاطر دختر گلم به این نامزدی رفتیم بعد کلی خوش گذشتن به مرسده و رقصیدن و بالا پائین کردن موقع شام به من گفت من میرم پیش بابایی که گفتم برو که من هم با خیال راحت نشستم شامم را خوردم و بعد از یک ربع برگشتم بالا توی اتاق که دیدم بابایی هم اونجاست که گفتم مرسده پیش توه که گفت نه ! با دلهره و اضطراب برگشتم پایین قسمت آقایون را پرسیدم که مرسده نبود دوباره سمت خانمها را تا آخر پارکینگ دیدم که بازم نبود.که برگشتم توی راهرو که صداشو از بالا شنیدم وقتی اومده بود پایین تمام بدنش خیس عرق بود و حتی توی سرش هم عرق کرده بود بهش گفتم مرسده کجا رفته بودی . گفت رفته بودم  بالا پشت بوم که یه دفعه برقای راهرو رفت و اونجا تاریک شد و من ترسیدم گفتم خوب چکار کردی؟ گفت دستامو بردم بالا گفتم ای خدای مهربون منو نگه دار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! prayingبعد درحالی که گریه می کرد می گفت قول می دم دیگه تنهایی بدون بابا و مامان بالاپشت بوم نرم. که کلی خندیدم و گفتم خدا که جای خود دارد شیطونم اگه اون بالا بود شرمنده می شد و تو رابه سلامت پایین می آورد.

قراره یازدهم تا چهاردهم فروردین با بابا و مامان و فرامرز و کیان و وندا بریم شمال امیدوارم خوش بگذره.بای بای