هفته قبل رفته بودیم کرج خونه بابابزرگ خیلی بهم خوش گذشت

مامانم از اینکه من دستمو می خورم خیلی ناراحته آخه یکی از دوستامون ۶ سالشه هنوز دستشو می خوره مامانم می ترسه منم مثل اون بشم توی وبلاگ ایلیا جون مامانشم همین مشکلو داشته ولی میگه ایلیا جون دیگه دستشو نمی خوره منم قول دادم بعد از ۸-۷ ماهگی دیگه دستمو نخورم اما حالا خدایی یه موقعها چهار تا انگشتمو تا ته می کنم توی دهنم که خودم حالم بد می شه

وقتی دستمو نمی خورم مامانم میگه مثل خانمها می شی

سه شنبه ای یکی اول خرداد من اومده بودم سرکار مامان البته یه کم خوابم می اومد و گرسنم بودم غرغر زیاد می کردم که مامانی مجبور شد منو ببره لابی اونجا شیر بده که مامان ایلیا جونم منو اونجا دیده

امروز سوم خرداد و من ۵ ماهم تموم می شه و پا می زارم توی ۶ ماهگی . دلم گرفته آخه بابایی رفته ماموریت حالا حالاها نمی بینمش . فعلاً می رم اصلاً حوصله ندارم