امروز  هفدهم مرداده چهارشنبه و من کلی جاهای دیدنی رفتم قلعه سحرآمیز رفتم ، عروسی رفتم ، شمال رفتم همش بهم خوش گذشت مامانم می گیه باید جاهای شلوغ پلوغ برم منم خیلی دوست دارم وای توی قلعه سحرآمیز اولش خیلی ترسیم آخه دایی امیر منو برد پیش عروسک شرک که تکون می خورد که عکس بگیرم تا برگشتم دیدمش خیلی ترسیدم و کلی گریه کردم آخه من تا حالا غول ندیده بودم خیلی گنده بود .

این ماه من رفتم توی هشت ماه دیگه بهتر می تونم بشینم اما خوب یه موقعهایی چپه می شم خلاصه خانمی شدم برای خودم .

وای عروسی چه جای خوبیه به من خیلی خوش گذشت تا ۱۲ شب عروسی بودیم اونم فقط به خاطر من تا این ساعت مامانم موند چون دید خیلی به من خوش میگذره کلی دست زدم و بالا و پایین می کردم و خلاصه توجه همه را به خودم جلب کرده بودم دیگه ساعت ۱۲ شب اومدیم خونه خيلی خوابم می اومد آخه قرار بود فرداش بریم شمال با بابابزرگ و مامان بزرگ و یکی از همکارای مامانم که یک بچه داشتن اندازه کیمیا دختر دایئم شمال هم خیلی خوب بود فقط یه کمی گرم بود آخه من خیلی گرمایی هستم همش عرق می کردم یه کوچولو هم توی آب رفتم یه جای خیلی بزرگ که پر از آب بود بهش می گفتند دریا اونجا باد بود و من سردم شده بود و عين جوجه می لرزيدم  فقط یک کم پاهامو آب زدم خدای من این دنیا چقدر جاهای دیدنی داره خیلی بزرگه خلاصه خیلی خوب بود.