شنبه بابایی از ماموریت اومده بود من داشتم توی شش ماه می رفتم که بابایی رفته الان دارم میرم توی نه ماه که بابایی اومده تقریباْ سه ماهه اولش که بابایی را دیدم بهت زده بودم انگار قبلاْ دیده بودمش خوب من اون موقع کوچولوتر بودم  زیاد یادم نمونده بودتوی بغلش نمیرفتم اما کم کم رفتم توی بغلش وای یه عالمه لباس اسباب بازی - صندلی بادی عروسک شنی استخر حلقه توپ وسایل بازی اشپزخانه گرفته بود خیلی کیف کردم کلی بازی کردیم من برای بابایی دست دستی می کردم بابایی اصلاْ باور نمی کرد  تازه بابا بابا و ماما ماما می گفتم که کلی بابایی ذوق کرد. مامان بزرگ و بابا بزرگ می خواستند برن خونشون خلاصه بابایی اومده بود اونها باید می رفتند یه کم به خونشون برسند اما بابایی می گفت من هنوز نمی دونم باید چکار کنم خلاصه قرار شد بابابزرگ و مامان بزرگ یه چند روزی بمونند کلی به من خوش می گذره خلاصه ۴ نفر دارند فقط به من می رسندطبق روال هر روزم با بابابزرگ رفتم پارک با دوستام تاب بازی کردمیه دونه دوست دارم از اول روی یه تاب می شینه تا آخر اصلاْ دوست نداره بیا پایین منم یه کم تاب بازی می کنم و بعد بابابزرگ منو می بره سرسره بازی و بعدشم اومدیم خونه فعلاْ بابایی پیشم هست خدا کنه دیگه نره اما مثل اینکه باید یک هفته تا دو هفته دیگه بره نمی دونم چرا اینجوره شاید چون خیلی کوچولو هستم نمی فهمم اگه بزرگتر بشم بهتر بفهمم. فعلاْ