شنبه بابایی از ماموریت اومده بود من داشتم توی شش ماه می رفتم که بابایی رفته الان دارم میرم توی نه ماه که بابایی اومده تقریباْ سه ماهه اولش که بابایی را دیدم بهت زده بودم انگار قبلاْ دیده بودمش خوب من اون موقع کوچولوتر بودم  زیاد یادم نمونده بود34.gifتوی بغلش نمیرفتم 198.gifاما کم کم رفتم توی بغلش وای یه عالمه لباس bollywood1.gifاسباب بازی - صندلی بادی عروسک شنی استخر حلقه توپ وسایل بازی اشپزخانه گرفته بود خیلی کیف کردم 6.gifکلی بازی کردیم من برای بابایی دست دستی می کردم 41.gifبابایی اصلاْ باور نمی کرد43.gif 13.gif تازه بابا بابا و ماما ماما می گفتم که کلی بابایی ذوق کرد. مامان بزرگ و بابا بزرگ می خواستند برن خونشون خلاصه بابایی اومده بود اونها باید می رفتند یه کم به خونشون برسند اما بابایی می گفت من هنوز نمی دونم باید چکار کنم خلاصه قرار شد بابابزرگ و مامان بزرگ یه چند روزی بمونند کلی به من خوش می گذره خلاصه ۴ نفر دارند فقط به من می رسند15.gifطبق روال هر روزم با بابابزرگ رفتم پارک با دوستام تاب بازی کردمLaie_23.gifیه دونه دوست دارم از اول روی یه تاب می شینه تا آخر اصلاْ دوست نداره بیا پایین منم یه کم تاب بازی می کنم و بعد بابابزرگ منو می بره سرسره بازی و بعدشم اومدیم خونه فعلاْ بابایی پیشم هست خدا کنه دیگه نره اما مثل اینکه باید یک هفته تا دو هفته دیگه بره نمی دونم چرا اینجوره شاید چون خیلی کوچولو هستم نمی فهمم اگه بزرگتر بشم بهتر بفهمم. فعلاْ27.gif

/ 0 نظر / 8 بازدید