امروز آخرین روز بهمن ماه ۸۶ و تا هفته دیگه انشاا... بابایی هم از ماموریت هشت ماهه برمیگرده. از اول خرداد تا دهم اسفند ، ایندفعه خیلی زیاد بود به اندازه یک عمر bg2.gifاما خوب با تمام سختیهایش گذشت همیشه فکر می کنم خدا از ناحیه صبر منو امتحان میکنه. نمیدونم چرا ولی خوب بازم شکر، او حکیم است و ما محکوم ، خدا غیر خیر نمی خواهد و من مطمئنم که غیر از این نیست پس توکل میکنم به خودش که بهترین وکیل می باشد خدایا شکرت28.gifخلاصه انتظار به سر رسید19.gif . دیشت خواب بابایی رو دیده بودم که دور از جونش دور از جونش مرده بود4fvgdaq_th.gif و من رفته بودم سر مزارش 499kfok.gifوای خدای من بقدری گریه کرده بودم tissue.gif، که با لگد زدن مرسده از خواب پریدم که در حال هق هق کردن20.gif254.gif20.gif بودم توی خواب واقعاً تصمیم داشتم خودمو بکشم swoon.gif خیلی خواب بدی بود امیدوارم خیر باشد. خدایا همه جورش باهات هستم .می دونم اگر حکیم هستی حتماً رحیم هم هستی پس مثل همیشه رحم و رحمانیتت را بر ما جاری کن. خانواده کوچک سبز ما 122.gifرا با درختان تنومند و سرسبز والدین، همیشه سبز و خرم نگه دار. آمین

حالا از خانم گل 1986.gif، یک هفته  بعد از یک سالگی راه رفتن مرسده از پاشنه بلندی در آمد و کامل کف پاهاشو زمین گذاشت البته تلو تلو میخورد ولی رفته رفته بهتر شد. دندون پنجم هم یک هفته بعد از سیزده ماهگی سر زد.بعداز ظهرها که می رم خونه خلاصه تمام وقتم پره تا خانم گل بخوابه اونم ساعت ۱۱یا ۱۲. با هم قایم موشک بازی می کنیم میره پشت در اتاق خواب قایم میشه که من پیداش کنم وقتی می بینمش داد می زنه دَ دَ بعد من می رم قایم می شم و مرسده میاد منو پیدا می کند و خیلی تند فرار میکنه که بره خودشو قایم کنه خلاصه کلی سرمونو این خانمی گرم کرده. خدایا شکرت به دادهات و نداده هات شکرت28.gif28.gifفعلاً 209.gif209.gif

/ 1 نظر / 8 بازدید
فرزاد

پرنده رنگارنگ کوچولو در گوشه ای آرام گرفته بود و به باغی که در مقابلش بود خیره شده بود لا به لای درختان بلند و سر سبز باغ پرنده های زیادی آشیانه داشتن ناگهان سیاهی جای تصویر باغ را گرفت کلاغی در مقابل پرنده کوچولو نشست بالهایش را که بست به سختی از اطراف بدنش باغ دیده می شد کلاغ به پشت سرش اشاره کرد و گفت : چرا به درون باغ نمی روی تا زیبایی های آنرا از نزدیک ببینی؟ پرنده کوچولو با بغضی که تو گلوش بود گفت: آخه... کلاغ حرفش را برید و گفت: آخه نداره من رو ببین با این که سیاهم ولی بین درختان سبز و گلهایی که همرنگ تو هستن زندگی می کنم اما تو چی... با اینکه زیبا و رنگارنگی از زیبایی ها محروم هستی پرنده کوچولو چیزی گفت اما بغض تو گلوش نذاشت حرفهاش شنیده بشه کلاغ به سمت باغ پر زد و رفت پرنده کوچولو هم به دنبالش پر کشید و پرواز کرد که محکم به میله های قفس خورد دوباره فراموش کرده بود که توی قفس اسیره... پرنده کوچولو ی گوشه قفس نشست، حرفهای کلاغ هنوز تو گوشش بود آروم چشمهاش رو بست و دیگه باز نکرد تا شاید ی روزی تو ی باغ سبز دوباره بدنیا بیاد حتی اگه این بار بالهاش رنگارنگ نباشه... من آپم حتمآ به من