یک سال شیرین و فراموش نشدنی 31.gif. تو این مدت هرروزش هر ساعتش و هر لحظه اش برامون پر بود از خاطره های رنگارنگ.  گاهی شیرین کاری و خنده21.gifگاهی بیماری و اشک 42.gifگاهی تعجب و شگفتی13.gif گاهی  تلاش و گاهی خستگی46.gifاما انچه که بیشتراز همه نمود پیدا می کرد و آن چه که بیشتر از همه در وجود تک تک مـــون پرورش یافت عشــق بود281.gif که در تک تک  لحظه هاش جاری بود. عشق مقدسی که اون یگانه معبود بزرگ همراه این 16.gifفرشته کوچولو 16.gifبرامون فرستاده. عشقی که با نگاه کردن به چشم های معصومش می شکفه 17.gifبا در اغوش گرفتنش گل می کنه inlove2.gifبا یی ماما یا بابا گفتنش طغیان می کنه و به اوج می رسه124.gif. خدایا سپاس به خاطر تک تک لحظات این یک سال . به خاطر این 72.gifبزرگ هدیه کوچک 72.gif.سپاس به خاطر این همه خوشبختی وسپاس به خاطر این همه  عشق

و اما از صاحب اصلی وبلاگ براتون بگم  2uge4p4.gif

یازده ماهگی دختر نازمون هم به سرعت رسید و حالا عشق مامانی و بابایی داره به یک سالگی نزدیک میشه باورم نمیشه چقدر زود گذشت مثل مثل مثل  یک چشم بهم زدن...

 

مرسده گلمون کلی کار یاد گرفته و دلبری هاش بیشتر و بیشتر شده . حالا دیگه باید همش دنبالش باشم چون خیلی کارای خطرناک میکنه مثلا از مبل بالا میره با روروک  توی آشپزخونه میره و دست به گاز می زنه از تخت ما بالا و پایین می کنهbliss.gif ، وقتی توی روروکش هست دیگه خودش به راحتی میآد بیرون و روی روروکش میشینه . تا ازش غافل میشم می بینم رفته توی اتاق خوابش و  کشوهای کمدشو بیرون میکشه و لباس هاش رو دونه دونه می ریزه رو زمین .

 

دیگه اینکه سه تا دندون هم تا حالا در آورده اولی توی ده ماهگی دومی دو هفته بعدش و سومی که از دندونهای بالایی است توی یازده ماهگی الان خانوم خانوما سه تا دندون صدفی خوشکل داره

بای بای کردن209.gif و دست دسی کردن41.gif و نانای کردن 299.gifهم حسابی دل ما رو برده. هر جای خونه باشه به محض شنیدن آهنگ شروع به  نانای میکنه وقتی تلویزیون تبلیغ نشون بده اونم تبلیغی که خوشش بیاد هر چقدر صداش کنیم نگاهمون هم نمیکنه تا تبلیغ تموم بشه...119.gif

سوم دی روز تولد خانم گلی باباییش نیست به خاطر همین شاید فقط ببرمش آتلیه یه عکس بگیریم 128fs395770.gifوقتی باباش برگرده اگه خدا بخواد میخوایم براش یه تولد حسابی بگیریم.greenstars.gif

دیگه اینکه امروز قراره ساعت 10/18 بریم بندرعباس 263.gifآخه بابایی اومده بندرعباس 277.gifخلاصه ماموریته جور شد با هزار مکافات264.gif. بعد از  ok گرفتن از رئیسم برای ماموریت بلیط بندرعباس اصلاً گیر نمی آمد انگار بلیط بندرعباس آب شده بود رفته بود زیر زمین. خلاصه با کلی سپردن به آشناها یکی از همکارام تونست جور کنهJust_Cuz_13.gif . می گفتند مصادف با رفتن حجاج شده و یک همایش دریایی در بندرعباس باعث کمبود بلیط شده. به هر حال جور شد تا پنج شنبه آنجا هستیم. خدایا شکرت.می دونستم درست میشه خلاصه مرسده می خواست بابایشو ببینه مگه میشه خدا جون به این راحتی بگذره . می دونم که بلیط رو خود خدا جور کرد همیشه حواسش به ماست. همیشه دستشو احساس کردم به خاطر همین مطمئن بودم درست می شه بازم خدایا شکرت شکرت شکرت.11.gif

بقیه حرفهام باشه برای بعد...209.gif209.gif

/ 0 نظر / 8 بازدید