هفته قبل رفته بودیم کرج خونه بابابزرگ خیلی بهم خوش گذشت

033704.jpg

033706.jpg

033703.jpg

مامانم از اینکه من دستمو می خورم خیلی ناراحته آخه یکی از دوستامون ۶ سالشه هنوز دستشو می خوره مامانم می ترسه منم مثل اون بشم توی وبلاگ ایلیا جون مامانشم همین مشکلو داشته ولی میگه ایلیا جون دیگه دستشو نمی خوره منم قول دادم بعد از ۸-۷ ماهگی دیگه دستمو نخورم اما حالا خدایی یه موقعها چهار تا انگشتمو تا ته می کنم توی دهنم که خودم حالم بد می شه

035629.jpg

035628.jpg

وقتی دستمو نمی خورم مامانم میگه مثل خانمها می شی

035632.jpg

035630.jpg

سه شنبه ای یکی اول خرداد من اومده بودم سرکار مامان البته یه کم خوابم می اومد و گرسنم بودم غرغر زیاد می کردم که مامانی مجبور شد منو ببره لابی اونجا شیر بده که مامان ایلیا جونم منو اونجا دیده

035633.jpg

امروز سوم خرداد و من ۵ ماهم تموم می شه و پا می زارم توی ۶ ماهگی . دلم گرفته آخه بابایی رفته ماموریت حالا حالاها نمی بینمش . فعلاً می رم اصلاً حوصله ندارم

/ 1 نظر / 9 بازدید
سمیه مامان ایلیا

الهی قربونت بشم اينقد عکسات نازن. همون موقع که ديدمت دوست داشتم بيام از نزديک با هم آشنا بشيم بوست کنم لپات و بکشم ولی چون بايد به سرويس می رسم نشد. تقصير مامانت بود که حتی تو رو تا طبقه چهارم آورد ولی خبر نداد. راستی امروز ۷/۴/۸۶ تولد مامانت و تبريک ميگم.